گنجور

 
حزین لاهیجی
 

ز هند تیره دل چون شمع روشنگر برون رفتم

به پای خود به این شهر آمدم با سر برون رفتم

چو آن شبنم که گیرد جذبهٔ خورشید دامانش

سبکروحانه بی امداد بال و پر برون رفتم

به من نگذاشت دوران سبک سر، قوّت پایی

چو موج از سینه، زین دریای بی لنگر برون رفتم

نگشت آلودهٔ پستیِّ همّت دامن پاکم

ازین عالم چو خورشید بلند اختر برون رفتم

چو شمع بزم کوران تا به کی بیهوده بگدازم؟

حزین ، از کشور گردون دون پرور برون رفتم