گنجور

 
حزین لاهیجی
 

چو صنعان مشق سودا می رسانم

شراب عشق ترسا می رسانم

سراغی می دهم از حسن لیلی

که مجنون را به صحرا می رسانم

دربن ره دست دل را از غم عشق

به دامان تمنا می رسانم

منم نسّابهٔ دردانهٔ اشک

نژاد دل، به دریا می رسانم

چو شبنم قطرهٔ خود را ز پستی

به آن خورشید سیما می رسانم

برهمن زادهٔ حسن طلب را

به رهبان کلیسا می رسانم

نژاد کحل نورانی نسب را

به خاک آنکف پا می رسانم

نیفتدگر برون از پردهٔ دل

فغان تا عرش اعلا می رسانم

چو پیراهن، دماغ آشفتگان را

پیامی نکهت آسا می رسانم

شعار تقوی و آیین اسلام

به ناقوس و چلیپا می رسانم

حزین سر رشتهٔ این گفت وگو را

به انفاس مسیحا می رسانم