گنجور

 
حزین لاهیجی
 

درکارگاه غیب چو طرح لباس شد

گل را حریر قسمت و ما را پلاس شد

حربا نکرد روی به محراب آفتاب

در خاک نقش پای تو تا روشناس شد

بر خاک حسرت، از دم شمشیر ناز تو

یک قطره خون چکید و دل بی هراس شد

ما جمله مظهریم جمال تو را ولی

آیینه در میانهٔ ما روشنانس شد

بخشید جان ز باده مرا پیر میفروش

دردش درین سبوی سفالین حواس شد

بخشد به کام جان، اثر آب زندگی

هر دانه ای که با کف افسوس، آس شد

یکسان به خاک گشته رواق خرد، حزین

بنیاد عشق بین که چه عالی اساس شد