گنجور

 
حزین لاهیجی
 

برخاست دل ز سینه و پیکان فرو نشست

تا پر خدنگ ناز تو در جان فرو نشست

بود از نوای من همه جا شعله ها بلند

خامش نشستم، آتش سوزان فرو نشست

اشکم کمر به کینهٔ افلاک بسته بود

مژگان ز گریه بستم و طوفان فرو نشست

برخاست موج شِکوه ولی دل ز تاب رشک

دم در کشید و شورش عمّان فرو نشست

افسرده شد جهان، چو حزین از میانه رفت

مجنون گذشت و شور بیابان فرو نشست