گنجور

 
حزین لاهیجی
 

عهد پیرانه سری، عشق جوان افتاده ست

جوش ایّام بهارم، به خزان افتاده ست

در فضایی که زند موج طلب، حیرت ما

کعبه، سرگشته تر از ریگ روان افتاده ست

عشق می گویم و چون شمع، لبم می سوزد

راز پنهان من امشب، به زبان افتادهست

از سر کوی تو نَبوَد رَهِ بیرون شدنم

بس که بر روی هم اینجا، دل و جان افتاده ست

به ادایی دو جهان دین و دل آرد به کمند

پیچ و تابی که در آن موی میان افتاده ست

نگه شوخ تو، در خار و خس هستی ما

گرمتر از نفس سوختگان افتادهست

مد احسان رسا، قامت یار است حزین

همه جا سایهٔ آن سرو روان افتاده ست