گنجور

 
حزین لاهیجی
 

حرف غم عشق از لب خندان که جسته ست؟

این شور قیامت، ز نمکدان که جسته ست؟

از قلب سپاه دو جهان صاف گذر کرد

این ناوک شوخ، از صف مژگان که جسته ست؟

زد درگل و خار این شرر شوخ، ندانم

ز آتشکده ی سینه ی سوزان که جسته ست؟

نگذاشت به جا دامن پاکی که نزد چاک

این یوسف بی باک، ز زندان که جسته ست؟

از هم گسلد سلسلهء عقل و جنون را

دیوانه ام از زلف پریشان که جسته ست؟

گاهی دل خون گشته و گه دانهٔ اشک است

این قطره، ندانم ز رگ جان که جسته ست؟

می گردد اوا از گردش خویشش خبری نیست

گوی فلک از صولت چوگان که جسته ست؟

نشمرده، کند در گره غنچه، بهارش

این مشت زر، از لطمهٔ احسان که جسته ست؟

از چشم غزالان حرم دود برآورد

این برق بلا، ز آتش پیکان که جسته ست؟

سر تا به قدم شعلهٔ آهی ست حزین ت

یا رب ز نهاد دل سوزان که جسته ست؟