گنجور

 
حزین لاهیجی
 

سنگ و سفال میکده گوهر کند شراب

رنگ شکسته را گل احمر کند شراب

جانم ز جام ساقی گلچهره مست بود

زان پیشتر که لاله به ساغر کند شراب

صوفی پیاله گیر که دل از جهان گرفت

تا آشنا به عالم دیگر کند شراب

آبی به تخم سوخته داغ می دهد

صحرای سینه، دامن محشر کند شراب

دارد حزین مست ندانم چها به سر

کامشب به کاسهٔ سر قیصر کند شراب؟