گنجور

 
قوامی رازی

دولتت گر نیک ننوازد مرا

روزگار بد بر اندازد مرا

بینوائیها بسوزد جان من

گرنه جودت برگها سازد مرا

پایمال هر خسم دارد سپهر

سعی تو گرسرنیفزاید مرا

از سعادت چون کنم طرف کمر

چون نحوست کیسه پردازد مرا

از عنایتهای تو از زر و سیم

دستها گستاخ چون یازد مرا

کز شکایتهای دولت جان و تن

از تف اندیشه بگدازد مرا

گر معینی باشی اندر حق من

دل به بخت جاودان نازد مرا

تو عنایت کن که آنگه روزگار

گر بخواهد گرنه،بنوازد مرا

گر به خدمت کم رسم دست زمان

هر زمانی جنگی آغازد مرا

وربه خدمت می رسم چوگان چرخ

بر دردت چون گوی می بازد مرا

من سوار و مرد این میدان نیم

اسب اقبال تو می تازد مرا

 
sunny dark_mode