گنجور

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
سید حسن غزنوی

شاهنشه را که بخت بادا وطنش

شد نیک فراموش ز بنده حسنش

امروز منم بنده نیکو سخنش

ای رحمت شاه یاد ندهی ز منش

جهان ملک خاتون

گل کیست به نزد عارض چون سمنش

گر لاف زند برون کنم از چمنش

گر پیش لبش غنچه دهن بگشاید

چون باد بیایم و بدرّم دهنش

قدسی مشهدی

آن را که بود رگی ز غیرت به تنش

باید نبود به جز توکل سخنش

آن کس که زند حرف گدایی، بادا

چون نان گدا خشک، زبان در دهنش

صفی علیشاه

در خانه و شهر و خلوت و انجمنش

می‌جویم و نیست در میان جز سخنش

هر جا سخنی است می‌دهم دل که مگر

پی از سخنی برم بسر دهنش

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه