لغتنامهابجدقرآن🔍گوگلوزنغیرفعال شود

گنجور

 
قطران تبریزی

ای بند بلا دیده و از بند بجسته

مردانه شده آمده بر شهر خجسته

بنشین و طرب کن بمین و مطرب و معشوق

کز جستن تو هست عدو زار نشسته

از دست عدو راست چنان آمده اینجا

کز دست رود باز گرسنه سوی مسته

مات از قبل خویش بدست نسپردیم

یزدان جهان داد بما باز بدسته

خود کردی شیری و دلیری که بجستی

جز تو بجهان نیست کس آنجای بجسته

نگشاد در شادی تا تو نگشادی

کز بستن تو بود در شادی بسته

زانست قوی شیر بگردون که بهرگاه

از خود بتن خویش رسولست فرسته

آنکس که نمی خواست شکسته دل تو شاد

از گرز تواش زود شود پشت شکسته

آن باد پس رنجت و آن باد پس غم

خصمان همه آواره و ضدان همه خسته

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
کسایی

ای آنکه تو را پیشه پرستیدن مخلوق

چون خویشتنی را چه بری پیش پرسته ؟

گویی که به پیرانه سر از می بکشم دست

آن باید کز مرگ نشان یابی و دسته

منوچهری

آبی چو یکی جوژک از خایه بجسته

چون جوژگکان از تن او موی برسته

مادرش بجسته سرش از تن بگسسته

نیکو و باندام جراحتش ببسته

وحشی بافقی

قلب سپه ماست به یک حمله شکسته

با غمزه بگو تا نزند تیغ دو دسته

پیکان ز جگر جسته و زخمی شده جان هم

وین طرفه که تیرت ز کمانخانه نجسته

امید من از طایر وصل تو بریده‌ست

[...]

صفی علیشاه

بس مرکب صحرائی بی‌صاحب خسته

بودند دوان هر طرف افسار گسسته

وان قوم بماننده افواج شکسته

هر سوی روان سوی عدم دست به دسته

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه