گنجور

 
قصاب کاشانی

گفتگویت در تبسم می‌کند شکر در آب

خورده بس لعل لبانت غوطه چون گوهر در آب

اصل معنی یافت چون عارف ز خط عارضت

از بغل آورد بیرون ریخت صد دفتر در آب

دل چو در خون می‌نشیند شوقش افزون می‌شود

مرغ آبی می‌زند از شوق آری پر در آب

طرفه دریاییست عشق دوست کز هر موجه‌ای

صد خطر رو می‌دهد تا افکنی لنگر در آب

گفتمت قصاب هیچ از گرمی محشر مترس

کی کنید تقصیر از ما ساقی کوثر در آب

 
 
 
زنده‌رود
خواجوی کرمانی

ای خط سبز تو همچون برگ نیلوفر در آب

قند مصر از شور یاقوت تو چون شکر در آب

عنبرین خطت که چون مشک سیه بر آتشست

می نماید گرد آتش گردی از عنبر در آب

بر گل خودروی رویت کابروی حسن از اوست

[...]

صائب

دست و پا گم می کند موج سبک لنگر در آب

خویشتن را می کند گردآوری گوهر در آب

عاشق حیران همان در وصل گرم جستجوست

ماهیان از شوق آب آرند بیرون پر در آب

زنگ کلفت از دل من باده نتوانست برد

[...]

نورس دماوندی

تا بساط خاک را پیچید چشم تر در آب

شد سپهر نیلگون هم چشم نیلوفر در آب

آب در گوهر چو زلف موج می‌پیچد به خویش

افکند گر پیچ و تاب سایه‌ام لنگر در آب

همچو تار شمع موجش زرفشان شعله‌ای است

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه