گنجور

 
قاسم انوار
 

خارپشتی بد میان کوهسار

خویشتن را کرده پنهان زیر خار

در گریبان برده سر فارغ ز خلق

هم ز خارخویش خود را کرده دلق

در میان سنگلاخی تشنه لب

وز کمال تشنگی در عین تب

رو به جائع میان کوه و دشت

از برای طعمه ای میک رد گشت

میدوید از حیله هر سو جانور

ناگهش بر خار پشت آمد گذر

بر سرش کرد از حیل بولی روان

خار پشتک را بباران شد گمان

خسته را از تشنگی لب خشک بود

بهر باران سر برون آورد زود

جنبشش را دید روبه،شاد شد

در زمانش طعمه کرد،آزاد شد

خویشتن بنمود جان بر باد داد

از طریق خودنمائی، داد! داد!

خودنمایی کار مرد راه نیست

خودنما از درد دین آگاه نیست