گنجور

 
نظام قاری
 

چو بر تخت سلطان کمخا نشست

به پیشش کمر هر لباسی ببست

امیران او اطلس و صوف و خبر

منسور بلولو مزین بتبر

خشیشی و ابیاری او را وزیر

حرم نرمدست مخیل مشیر

خزاین بصندوق و مفرش سپرد

بایشان زر و سیم و زیور شمرد

قطیفه زخیلش یکی چتردار

زوالا عصابه علم زرنگار

کلاه دو پر نیز با شب کلاه

عسس بودش و شحنه بارگاه

زلاوسمه زرها بنامش زدند

علم از مصنف ببامش زدند

زگلهای رخت مرصع نثار

فشاندند بر وی چوزر بیشمار

طبقها بسر پوش آراستند

زمخفی یکی خان بپیراستند

چوزر قالبک زن بوالا گرفت

سراویل را کار بالا گرفت

سپهبد یکی توبی جبه

که ابرپشمین بود و هم پنبه

بارمک همه جمع خاصان سپرد

بعین البقر داد مخفی و برد

به بیرم که سلطانی و راست نام

بدادند دستارها را تمام

بهر جنس بگذاشت یک سر نفر

که باشد سپه کش دران بوم و بر

چنان شد که مهتاب از عدل او

بتاثیر کردی کتانرا رفو