گنجور

 
نعیم فراشری

بیهده‌ست این جمله الوان زمین

برمن بیهوده حیفا! بعد ازین

نغمهٔ مرغان و گفت رود بار

زیب وتاب و لاله‌های نوبهار

از دلم آموختم من در جهان

درد و اندوه مصیبت دیدگان

می‌نیابد این دل زارم کنون

چون که شد مغموم و بیزار و زبون

می‌نیاید لذتی اندر جهان

رفت، رفت، آواه,، دردا! شد نهان

کام دل، آرام دل، انباز دل

همزبان و همدم و همراز دل

در میان ابر غم ماندم کنون

نا امید و پر دژم ماندم کنون

آسمانا! جود و انصافت کجاست

فضل‌و رحم وعدل و الطافت کجاست؟

سنبل و گل بود محبوب دلش

می‌دمد اکنون، هیهات، از گلش

سبزه‌ها بودند باری زیر پای

می‌شوند اینک زخاکش سر نمای!

۱۲۹۳ ه ق / ۱۸۷۶-۷۷ م

 
 
نسکبان اندروید