قُرَّةُ العَینِ من ای پورِ رشید
ای سعادتمند، فرزند فرید
ای سَمیِّ خامِس آل عَبا
خوش در این دوران رسیدی مَرحبا
ای نکو حالت که نیکت فال شد
چون نهالت کِشته در این سال شد
ماه ذی حَجّه از این سال سعید
نطفۀ تو منعقد شد، روز عید
بود میلاد تو در ماه صیام
در شب سِیُّم پس از هنگام شام
چون بشد در ماه هفتم مام تو
گفتم او را از تو و از نام تو
گفتم این مولود میباشد پسر
زانکه در خاطر مرا کرد آن گذر
پس به مَحذوری به حُکم اِضطرار
سوی طهران گشتم آن دم رهسپار
حالیا در شهر طهران اندرم
تا به حکم حق چه آید برسرم
انقلابی بینم اندر مُلک ری
تا چه باشد عاقبت آنرا زپی
حالیا این شهر پرشور و شر است
صد هزاران فتنهاش زیر سَر است
خوش نمیبینم امور مُلک و دین
رحم فرماید خدا بر مسلمین
اعتقاد اهل اِستِبصار و کشف
چیزهایی هست کش ناید به وصف
لیک هرچه بینی از عُسر و حَرَج
غم مخور کز پی همی آید، فَرَج
از خدا خواهم بمانی با صلاح
خوش نباشد زندگیِّ بیفلاح
کامران باشی نه در کام هوس
بلکه در بیکامی این نفسِ خَس
حق دهد کام تو را از عقل و دین
هیچ نبود کامرانی به از این
بندۀ مَرضیِّ حق خواهم تو را
این دُعایت بس بود در دو سَرای
گر بماندی زنده تا عهد بلوغ
شمع عُمرت یافت در گیتی فروغ
ای پسر پند پدر را گوش دار
جا دَهَش در گوشِ جان، چون گوشوار
دل بر این دنیای بیحاصل مبند
گر جوان مردی، بِجَه از این کمند
کام از این دنیا ندیده هیچکس
هم نبینی تو همین یک نکته بس
هرکسی با آرزویی خاک شد
ای خُنک آن دل، کزین غم پاک شد
زینهار از یار جاهل در گریز
صحبتش زَهر است یا شمشیر تیز
آدمی را نفس از اول ساده است
نقش نیک و زشت را آماده است
میکند از همنشین، کسب ای پسر
خوب و بد را همچو نقشش در حَجَر
هرچه بیند آدمی از همدم است
همدمِ نادان و بد، بار غم است
همدم صالح، تو را صالح کند
همدم طالح، تو را طالح کند
گر نیابی همنشینی با خرد
تو از او نفعی بری یا او برد
گوشهای را همچو من کن اختیار
فرصت خود را غنیمت میشمار
باش از علم و صنایع بهرهور
هم تو را مال است آن و هم هنر
زیر بار مِنَّت ناکس مرو
ریزه خوار نعمت هرکس مشو
گر توانی نان بده نی نان بگیر
نی چو روبَه باش ریزه خوارِ شیر
هَمِّ خود را صرف کن در امر دین
تا رَسی از علم در عِینُ الیَقین
پای نفس خویشتن را کن عِقال
وز خدا غافل مشو در هیچ حال
باش در دنیای خود بر اقتصاد
بر خدا میکن بهر حال اعتماد
پا زحدّ مگذار بیرون زینهار
پاس ناموس شریعت را بدار
سعی در امر معاد خویش کن
چارۀ آن روزِ پر تشویش کن
لَیسَ لِلاِنسانِ اِلّا ما سَعیٰ
ثُمَّ اِنَّ سَعیَهُ سَوفَ یُریٰ
حاصل از تخم نَکِشته برمدار
بس بود این نکته بهر اعتبار
هر شب و روزی به فکر مرگ باش
هر گه و بیگه به ذکر مرگ باش
تا زِمحنتهای دنیا وارهی
هم نماند دستت از طاعت تُهی
ای پسر گاهی پدر را یاد کن
خاطر او را به یادی شاد کن
گاهگاهی برمزارم کن گذار
ساعتی بنشین بنزد این مزار
عبرتی از حال زارِ من ببر
هم قیاس حال خود کن ای پسر
این نصیحتنامۀ ما را بخوان
نسخۀ داروی دلها را بخوان
ای پسر پندِ پدر را گوش دار
رازها لب بسته گوید، هوش دار
از میان گور گوید رازها
با لب بسته کند آوازها
گوید ای نور دو چشم روشنم
ای گُلِ خندان صَحنِ گُلشنم
چون تو روزی بر زمینم جای بود
در قُصور و خانهام مأوای بود
بستر و بالین نیکو داشتم
بر بساط ناز، سربُگذاشتم
قامتم چون سروِ گلگون روی بود
مونسم مطبوع و نیکو خوی بود
جملۀ اسباب خوشی آماده بود
هرچه بایستی خدایم داده بود
منبر و محراب و تدریس علوم
حِشمت و اقبال و تعظیم عُموم
حالیا بنگر که خاکم جای شد
خاک گورم منزل و مأوای شد
در درون خانۀ خاری شدم
جُفتِ آه و ناله و زاری شدم
بستر و بالین من شد خاک گور
شد بساط ناز من خاشاک گور
قامت چون سروَم از رفتار ماند
منطق گویایم از گفتار ماند
مونسم را بین که کِرم گور شد
مار یار و همنشینم مور شد
گشته جسمم پایمال رهگذر
نیست کس را با من از شفقت نظر
عبرتی برگیر از این حال پریش
هم بیاد آور تو از این روز خویش
رحتمی برحالتِ زارم بکن
رِقَّتی بر جسم افکارم بکن
روی خود بر درگه غَفّار کن
بهر این بیچاره استغفار کن
عرض کن کین بنده بگریخته است
که آبرویش در مَعاصی ریخته است
دستگیر حُکم تو گردیده است
دستش از هر چارهای بُبریده است
بردَرت با دست خالی ای کریم
آمده این عَبدِ جانیِّ اَثیم
جز به فضل تو امیدی نیستش
جز به احسان تو دیدی نیستش
حُسن ظَنّی داشت برفضل توهَم
لاتُخَیِّب ظَنَّهُ یاذَالکَرَم
گر برانی از دَرت این بنده را
رو بدرگاه که آرد ای خدا
رحم کن او را که نبود چارهایش
در لَحَد افتاده باحالی پریش
رشتۀ جسمش ز هم بُگسیخته
کوزهاش بشکسته، آبش ریخته
بی اَنیس و مونس و بی کس بود
یک عنایت از تو او را بَس بود
ای پسر، حِرمان دراین درگه کِی است
هر دعایی را اجابت از پی است
هیچ حاجت از درش مردود نیست
هیچکس از درگَهَش مَطرود نیست
ردِّ ما از زشتی اعمال ماست
ورنه فضل و رحمتش بیمنتهاست
زشتی اعمال ما را فضل او
میدهد زِ آب رحمت، شست و شو
دست حاجت بر، بدرگاه اِله
از خدا آمرزش ما را بخواه
بر در حق نالههای زار کن
بهرِ این بیچاره استغفار کن
ناله کن نی بهر من، از بهر خویش
که چنین روزی تو هم داری به پیش
هرکه آمد در جهانِ پر ز شور
عاقبت میبایدش رفتن بگور
ای پسر گاهی بکن یاد پدر
تا فراموشت نه بنماید پسر
گر پذیری، ورنه شد ختم کلام
دَم فروبستم ز گفتن والسَّلام
«وَالْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعَالَمِین، وَالصَّلَوةُ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ الطَّاهِرِین. وَ قَدْ حَصَلَ الْفَرَاغُ مِنْ تَسْوِیدِ هَذِهِ الْأَوْرَاقِ عَلَی یَدِ مُسَوِّدِهَا الْعَبْدِ الْجَهُول، عَبْدِالرَّحِیمِ الْحَائِرِی، آلِ الشَّیْخِ الْمَرْحُوم، صَاحِبِ الْفُصُولِ قُدِّسَ سِرُّه، فِی لَیْلَةِ الْعِشْرِینَ مِنْ شَهْرِ ذِیالْقَعْدَةِ الْحَرَام، سَنَةَ أَلْفٍ وَ ثَلَاثِمِائَةٍ وَ إِحْدَی وَ عِشْرِینَ مِنَ الْهِجْرَةِ النَّبَوِیَّةِ، عَلَی هَاجِرِهَا آلَافُ السَّلَامِ وَ التَّحِیَّة.»
ترجمه یادداشت اختتامیه شاعر: «و ستایش مخصوص پروردگار جهانیان است، و درود بر محمد و خاندانِ پاک او باد، به تحقیق، فراغت (پایان کار) از سیاه کردنِ این اوراق (نوشتن این کتاب) حاصل شد به دستِ نویسندهی آن، بندۀ نادان، عبدالرّحیم حائری، از خاندانِ شیخِ مرحوم، صاحبِ کتابِ «اَلفُصول» (که روحش مقدس باد)؛ در شب بیستم از ماه ذِیالْقَعْدَةِ الْحَرَام، سال یک هزار و سیصد و بیست و یک از هجرت نبوی که بر هجرتکنندهی آن (پیامبر اکرم) هزاران درود و تَحیّت باد».



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.