عبدالرحیم حائری
»
مشرق الانوار
»
بخش ۲۱ - مضمون اشعار شیخ رحمة اللّه که پیام آن پیر داناست و تغییر اوزان واللّهُ المُعین
بعد از این راز درون در پردهدار
وین خیال پرده بازی واگذار
شادیی چون نیست دل در غم ببند
همدمی چون نیست برلب دم ببند
گر جوان مَردی، سخن در پرده ساز
که بِهر دون، مینشاید گفت راز
شد مرا عُمری که جویم همدمی
تا که راز دل به اوگویم دمی
خود ندیدم همدمی را بینفاق
الحَذر زین همدمان بیوفاق
این زیانِ ما بُوَد از همنشین
مِحنت دوزخ بود بئس القرین
حَشر با ناجنس بس دردی است سخت
نکبت آن تیره سازد روی بخت
چون سلیمان دید هُدهُد گشته دور
بیاجازت از میان آن طیور
گفت در اِشکنجه، او را سربُرم
یا به درد سختی او را بسپرم
این عذاب سخت میدانی که چیست
خود بغیر از حَشر با ناجنس نیست
یعنی اندر یک قفس حبسش کنم
همنشین مرغ ناجنسش کنم
الامان از محنت این همنشین
الحذر از صحبت بِئس القرین
هر زیانی بینی از همدم بود
همدم ناجنس بارِ غم بود
چون نباشد همدمی در کش سخن
چون یکی محرم نیابی، دم مزن



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.