گنجور

 
عبدالرحیم حائری

بعد از این راز درون در پرده‌دار

وین خیال پرده بازی واگذار

شادیی چون نیست دل در غم ببند

همدمی چون نیست برلب دم ببند

گر جوان مَردی، سخن در پرده ساز

که بِهر دون، می‌نشاید گفت راز

شد مرا عُمری که جویم همدمی

تا که راز دل به اوگویم دمی

خود ندیدم همدمی را بی‌نفاق

الحَذر زین همدمان بی‌وفاق

این زیانِ ما بُوَد از همنشین

مِحنت دوزخ بود بئس القرین

حَشر با ناجنس بس دردی است سخت

نکبت آن تیره سازد روی بخت

چون سلیمان دید هُدهُد گشته دور

بی‌اجازت از میان آن طیور

گفت در اِشکنجه، او را سربُرم

یا به درد سختی او را بسپرم

این عذاب سخت می‌دانی که چیست

خود بغیر از حَشر با ناجنس نیست

یعنی اندر یک قفس حبسش کنم

همنشین مرغ ناجنسش کنم

الامان از محنت این همنشین

الحذر از صحبت بِئس القرین

هر زیانی بینی از همدم بود

همدم ناجنس بارِ غم بود

چون نباشد همدمی در کش سخن

چون یکی محرم نیابی، دم مزن

 
 
نسکبان اندروید