گنجور

 
فروغی بسطامی
 

تو پری چهره اگر دست به آیینه بری

آنچنان شیفته گردی که گریبان بدری

با وجودت دو جهان بی‌خبر از خویشتنند

تو چنان واله خود کز دو جهان بی خبری

آسمان با قمری این همه نازش دارد

چون ننازی تو که دارندهٔ چندین قمری

شاید ار تنگ دلان تنگی شکر نکشند

تا تو ای تنگ دهان صاحب تنگ شکری

هیچ کس را ز تو امکان شکیبایی نیست

که توان تن و کام دل و نور بصری

من ملول از غم و غیر از تو به سر حد نشاط

ای دریغا که به نام من و کام دگری

تو به جز ابروی خونخواره نداری تیغی

من به جز سینهٔ صدپاره ندارم سپری

من ز رخسار تو آیینهٔ پرستم زیرا

که هم آیین و هم آیینه صاحب نظری

از سر خون خود آن روز گذشتم در عشق

که تو سرمست خرامنده به هر ره گذری

نه عجب طبع فروغی به تو گر شد مایل

زان که در خیل بتان از همه مطبوع‌تری

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.