گنجور

 
فروغی بسطامی
 

نه از جمال تو قطع نظر توان کردن

نه جز خیال تو فکر دگر توان کردن

غمت هلاک مرا مصلحت نمی‌داند

و گر نه مساله را مختصر توان کردن

کنون که بر سر بالین نیامدی ما را

به خاک ما ز ترحم گذر توان کردن

ز خط سبز تو ای نوبهار گلشن حسن

کنار سبزه پر از مشک تر توان کردن

خوش است نالهٔ شب گیر خاصه در غم عشق

و گر نه در دل خارا اثر توان کردن

به فر طلعت ساقی و خط دل کش جام

علاج فتنهٔ دور قمر توان کردن

میان بحر به یاد گهر توان رفتن

هوای زهر به شوق شکر توان کردن

بهای بوسهٔ او نقد جان توان دادن

هزار نفع پی این ضرر توان کردن

کمان کشیده ز ابرو به روی من صنمی

که سینه را بر تیرش سپر توان کردن

نشان کعبه نجستم وگرنه ممکن نیست

که طی بادیه زین بیشتر توان کردن

هنوز در غم جانان نداده‌ام جان را

گمان نبود که صبر این قدر توان کردن

فروغی ار نشود شرم دوستی مانع

نظاره رخ فرخ سیر توان کردن