گنجور

 
فروغی بسطامی
 

نگه داشت غزالی دل مرا به نگاهش

که آهوی ختن آمد به سیر چشم سیاهش

چرا برابر چشمی هزار بار نمیرم

که زنده می‌کندم از نگاه بی گه و گاهش

گناه عشق بتی دامنم گرفته به محشر

که کردگار نگیرد به صدهزار گناهش

مگر به صید دل آن طفل نی سوار درآمد

که طفل اشک من از سر دوید بر سر راهش

از آن همیشه کشد شانه را به زلف مسلسل

که خون کند دل دیوانگان سلسله خواهش

به حالت دل من سنگ ناله کرد زمانی

که بردم از در آن سنگ دل به حال تباهش

نظر ز چاه زنخدان آن چگونه بپوشم

که یوسف دلم افتاده در میانهٔ چاهش

سزد که بر سر آتش بیفکنیم دلی را

که رخنه در دل خوبان نکرد ناوک آهش

میان معرکه تا کی دلم ربوده به افسون

که مار بوالعجبی خفته در میان کلاهش

ستم کشیدم از آن ترک کج‌کلاه به حدی

که سر برهنه کشانم بر آستانهٔ شاهش

ابوالمظفر کشورگشای ناصردین شه

که از ستاره فزون تر بود شمار سپاهش

فروغی از رخ زیبای دوست پرده برافکن

که آسمان بکشد پرده بر شمایل ماهش

حاشیه‌ها

تا به حال یک حاشیه برای این شعر نوشته شده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

محمود طیّب در ‫۱ سال قبل، پنج شنبه ۱ آبان ۱۳۹۹، ساعت ۱۶:۳۸ نوشته:

مصراع نخست نادرست نوشته شده. گونه درست آن چنین است:
نگاه داشت غزالی دل مرا به نگاهش
آغاز و کل شعر در وزن شعر، مفاعلن فعلاتن هستش

replyپاسخگویی به این حاشیه flagگزارش حاشیهٔ نامناسب linkرونوشت نشانی حاشیه

 

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.