گنجور

شمارهٔ ۷۱

 
فیض کاشانی
فیض کاشانی » شوق مهدی » غزلیات
 

مژده ای دل که مسیحا نفسی می‏آید

که ز انفاس خوشش بوی کسی می‏آید

از غم هجر مکن ناله و فریاد که من

زده‏ام فالی و فریادرسی می‏آید

کس ندانست که منزلگه آن دوست کجاست

این قدر هست که بانگ جرسی می‏آید

از ظهور برکاتش نه منم خرّم و بس

عیسی اینجا به امید نفسی می‏آید

همه اعیان جهان چشم به راهش دارند

هر عزیزی ز پی ملتمسی می‏آید

فیض دارد سر آن کو به رهت جان بازد

هرکس این‏جا به امید هوسی می‏آید

دوست را گر سر پرسیدن بیمار غم است

گو بیا خوش که هنوزش نفسی می‏آید



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف) | 🔍 شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

گنجور را در اینستاگرام دنبال کنید.