گنجور

 
فیض کاشانی

به نثر اگر چه توان گوهر سخن سفتن

ولی به نظم بود خوشنما سخن گفتن

لباس حرف چه پوشید شاهد معنی

بود چو موزون خوشتر بود پذیرفتن

اگر چه نثر گره میگشاید از دل نیز

غبار غم بغزل میتوان ز دل رفتن

گل از صفا شکفد غنچهٔ دل از اشعار

ز شعر گفتن و خواندن طلب کن اشکفتن

چو در لباس مجاز آوری حقیقت را

بکوش تا که نگفتن بود نه بنهفتن

بهوش باش که حرف نگفتنی بجهد

نه هر سخن که بخاطر رسد توان گفتن

یکی زبان و دو گوشست اهل معنی را

اشارتی بیکی گفتن و دو بشنفتن

سخن چه سود ندارد نگفتنش اولی است

که بهتر است ز بیداری عبث خفتن

دو چار چون شودت هرزه گو تغافل کن

علاج بیهده گو نیست غیر نشنفتن

به هرزه صرف مکن عمر بی بدل ای فیض

ببین چه حاصل تست از صباح تا خفتن

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
امیرعلیشیر نوایی

سرائی دهر که هر لحظه کاروان دگر

در او نزول کند بهر خوردن و خفتن

مقیم ناشده طبل رحیل کوبد باز

بدین جهت شودش کاروان سرا گفتن

جیحون یزدی

خوش است از لبت این فصل نغمه اشنفتن

نبیذ خوردن و رندانه پیش هم خفتن

نخواهد این همه بربی زریم آشفتن

گرفتم ارنخرند از من این گهر سفتن

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه