گنجور

 
فیض کاشانی

در عشق دیدم غوغای آتش

زین پس ندادم پروای آتش

کو‌ آشنا شو با عشق آن کو

خواهد به بیند دریای آتش

در آتش عشق هر کس که سوزد

کی باشد او را پروای آتش

دوزخ ندارد بر عاشقان پای

کاین دست عشق است بالای آتش

در عالم عشق من هر دو دیدم

دریای آتش صحرای آتش

اندر سرم من بهر تماشا

بشنو در آنجا هیهای آتش

تا هر که آید جز دوست سوزد

شد این دل فیض مأوای آتش

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
فیض کاشانی

تا در رخت دید سیمای آتش

شد این دل من مأوای آتش

از عشق نامی من می‌شنیدم

کی دیده بودم در پای آتش

از رشک رویت وز رشک خویت

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه