گنجور

 
فردوسی

بایوان شد و نامه پاسخ نوشت

بباغ بزرگی درختی بکشت

نخست آفرین کرد بر کردگار

کزو بود روشن دل و بختیار

خداوند ناهید و گردان سپهر

کزویست پرخاش و آرام و مهر

سپهری برین گونه بر پای کرد

شب و روز را گیتی آرای کرد

یکی را چنین تیره‌بخت آفرید

یکی را سزاوار تخت آفرید

غم و شادمانی ز یزدان شناس

کزویست هر گونه بر ما سپاس

رسید آنچ دادی بدین بارگاه

اسیران و پیلان و تخت و کلاه

هیونان بسیار و افگندنی

ز پوشیدنی هم ز گستردنی

همه آلت ناز و سورست و بزم

بپیش تو زین سان که آید برزم

مگر آنکسی کش سرآید بپیش

بدین گونه سیر آید از جان خویش

وزان رنج بردن ز توران سپاه

شب و روز بودن به آوردگاه

ز کارت خبر بد مرا روز و شب

گشاده نکردم به بیگانه لب

شب و روز بر پیش یزدان پاک

نوان بودم و دل شده چاک چاک

کسی را که رستم بود پهلوان

سزد گر بماند همیشه جوان

پرستنده چون تو ندارد سپهر

ز تو بخت هرگز مبراد مهر

نویسنده پردخته شد ز آفرین

نهاد از بر نامه خسرو نگین

بفرمود تا خلعت آراستند

ستام و کمرها بپیراستند

صد از جعد مویان زرین کمر

صد اسپ گرانمایه با زین زر

صد اشتر همه بار دیبای چین

صد اشتر ز افگندنی هم چنین

ز یاقوت رخشان دو انگشتری

ز خوشاب و در افسری بر سری

ز پوشیدن شاه دستی بزر

همان یاره و طوق و زرین کمر

سران را همه هدیه‌ها ساختند

یکی گنج زین سان بپرداختند

فریبرز با تاج و گرز و درفش

یکی تخت زرین و زرینه کفش

فرستاد و فرمود تا بازگشت

از ایران بسوی سپهبد گذشت

چنین گفت کز جنگ افراسیاب

نه آرام باید نه خورد و نه خواب

مگر کان سر شهریار گزند

بخم کمند تو آید ببند

فریبرز برگشت زان بارگاه

بکام دل شاه ایران سپاه