گنجور

 
ابوالقاسم فردوسی
 

ز ترکان یکی بود بازور نام

بافسوس بهر جای گسترده کام

بیاموخته کژی و جادوی

بدانسته چینی و هم پهلوی

چنین گفت پیران بافسون پژوه

کز ایدر برو تا سر تیغ کوه

یکی برف و سرما و باد دمان

بریشان بیاور هم اندر زمان

هوا تیره‌گون بود از تیر ماه

همی گشت بر کوه ابر سیاه

چو بازور در کوه شد در زمان

برآمد یکی برف و باد دمان

همه دست آن نیزه‌داران ز کار

فروماند از برف در کارزار

ازان رستخیز و دم زمهریر

خروش یلان بود و باران تیر

بفرمود پیران که یکسر سپاه

یکی حمله سازید زین رزمگاه

چو بر نیزه بر دستهاشان فسرد

نیاراست بنمود کس دست برد

وزان پس برآورد هومان غریو

یکی حمله آورد برسان دیو

بکشتند چندان ز ایران سپاه

که دریای خون گشت آوردگاه

در و دشت گشته پر از برف و خون

سواران ایران فتاده نگون

ز کشته نبد جای رفتن بجنگ

ز برف و ز افگنده شد جای تنگ

سیه گشت در دشت شمشیر و دست

بروی اندر افتاده برسان مست

نبد جای گردش دران رزمگاه

شده دست لشکر ز سرما تباه

سپهدار و گردنکشان آن زمان

گرفتند زاری سوی آسمان

که ای برتر از دانش و هوش و رای

نه در جای و بر جای و نه زیر جای

همه بندهٔ پرگناه توایم

به بیچارگی دادخواه توایم

ز افسون و از جادوی برتری

جهاندار و بر داوران داوری

تو باشی به بیچارگی دستگیر

تواناتر از آتش و زمهریر

ازین برف و سرما تو فریادرس

نداریم فریادرس جز تو کس

بیامد یکی مرد دانش پژوه

برهام بنمود آن تیغ کوه

کجا جای بازور نستوه بود

بر افسون و تنبل بران کوه بود

بجنبید رهام زان رزمگاه

برون تاخت اسپ از میان سپاه

زره دامنش را بزد بر کمر

پیاده برآمد بران کوه سر

چو جادو بدیدش بیامد بجنگ

عمودی ز پولاد چینی بچنگ

چو رهام نزدیک جادو رسید

سبک تیغ تیز از میان برکشید

بیفگند دستش بشمشیر تیز

یکی باد برخاست چون رستخیز

ز روی هوا ابر تیره ببرد

فرود آمد از کوه رهام گرد

یکی دست با زور جادو بدست

بهامون شد و بارگی برنشست

هوا گشت زان سان که از پیش بود

فروزنده خورشید را رخ نمود

پدر را بگفت آنچ جادو چه کرد

چه آورد بر ما بروز نبرد

بدیدند ازان پس دلیران شاه

چو دریای خون گشته آوردگاه

همه دشت کشته ز ایرانیان

تن بی‌سران سر بی‌تنان

چنین گفت گودز آنگه بطوس

که نه پیل ماند و نه آوای کوس

همه یکسره تیغها برکشیم

براریم جوش ار کشند ار کشیم

همانا که ما را سر آمد زمان

نه روز نبردست و تیر و کمان

بدو گفت طوس ای جهاندیده مرد

هوا گشت پاک و بشد باد سرد

چرا سر همی داد باید بباد

چو فریادرس فره و زور داد

مکن پیشدستی تو در جنگ ما

کنند این دلیران خود اهنگ ما

بپیش زمانه پذیره مشو

بنزدیک بدخواه خیره مشو

تو در قلب با کاویانی درفش

همی دار در چنگ تیغ بنفش

سوی میمنه گیو و بیژن بهم

نگهبانش بر میسره گستهم

چو رهام و شیدوش بر پیش صف

گرازه بکین برلب آورده کف

شوم برکشم گرز کین از میان

کنم تن فدی پیش ایرانیان

ازین رزمگه برنگردانم اسپ

مگر خاک جایم بود چون زرسپ

اگر من شوم کشته زین رزمگاه

تو برکش سوی شاه ایران سپاه

مرا مرگ نامی‌تر از سرزنش

بهر جای بیغارهٔ بدکنش

چنین است گیتی پرآزار و درد

ازو تا توان گرد بیشی مگرد

فزونیش یک روز بگزایدت

ببودن زمانی نیفزایدت

دگر باره بر شد دم کرنای

خروشیدن زنگ و هندی درای

ز بانگ سواران پرخاشخر

درخشیدن تیغ و زخم تبر

ز پیکان و از گرز و ژوپین و تیر

زمین شد بکردار دریای قیر

همه دشت بی‌تن سر و یال بود

همه گوش پر زخم گوپال بود

چو شد رزم ترکان برین گونه سخت

ندیدند ایرانیان روی بخت

همی تیره شد روی اختر درشت

دلیران بدشمن نمودند پشت

چو طوس و چو گودرز و گیو دلیر

چو شیدوش و بیژن چو رهام شیر

همه برنهادند جان را بکف

همه رزم جستند بر پیش صف

هرآنکس که با طوس در جنگ بود

همه نامدار و کنارنگ بود

بپیش اندرون خون همی ریختند

یلان از پس پشت بگریختند

یکی موبدی طوس یل را بخواند

پس پشت تو گفت جنگی نماند

نباید کت اندر میان آورند

بجان سپهبد زیان آورند

به گیو دلیر آن زمان طوس گفت

که با مغز لشکر خرد نیست جفت

که ما را بدین گونه بگذاشتند

چنین روی از جنگ برگاشتند

برو بازگردان سپه را ز راه

ز بیغارهٔ دشمن و شرم شاه

بشد گیو و لشکر همه بازگشت

پر از کشته دیدند هامون و دشت

سپهبد چنین گفت با مهتران

که اینست پیکار جنگ‌آوران

کنون چون رخ روز شد تیره‌گون

همه روی کشور چو دریای خون

یکی جای آرام باید گزید

اگر تیره شب خود توان آرمید

مگر کشته یابد بجای مغاک

یکی بستر از ریگ و چادر ز خاک

همه بازگشتند یکسر ز جنگ

ز خویشان روان خسته و سر ز ننگ

سر از کوه برزد همانگاه ماه

چو بر تخت پیروزه، پیروز شاه

سپهدار پیران سپه را بخواند

همی گفت زیشان فراوان نماند

بدانگه که دریای یاقوت زرد

زند موج بر کشور لاژورد

کسی را که زنده‌ست بیجان کنیم

بریشان دل شاه پیچان کنیم

برفتند با شادمانی زجای

نشستند بر پیش پرده‌سرای

همه شب ز آوای چنگ و رباب

سپه را نیامد بران دشت خواب

وزین روی لشکر همه مستمند

پدر بر پسر سوگوار و نژند

همه دشت پر کشته و خسته بود

بخون بزرگان زمین شسته بود

چپ و راست آوردگه دست و پای

نهادن ندانست کس پا بجای

همه شب همی خسته برداشتند

چو بیگانه بد خوار بگذاشتند

بر خسته آتش همی سوختند

گسسته ببستند و بردوختند

فراوان ز گودرزیان خسته بود

بسی کشته بود و بسی بسته بود

چو بشنید گودرز برزد خروش

زمین آمد از بانگ اسپان بجوش

همه مهتران جامه کردند چاک

بسربر پراگند گودرز خاک

همی گفت کاندر جهان کس ندید

به پیران سر این بد که بر من رسید

چرا بایدم زنده با پیر سر

بخاک اندر افگنده چندین پسر

ازان روزگاری کجا زاده‌ام

ز خفتان میان هیچ نگشاده‌ام

بفرجام چندین پسر ز انجمن

ببینم چنین کشته در پیش من

جدا گشته از من چو بهرام پور

چنان نامور شیر خودکام پور

ز گودرز چون آگهی شد بطوس

مژه کرد پر خون و رخ سندروس

خروشی براورد آنگه بزار

فراوان ببارید خون در کنار

همی گفت اگر نوذر پاک‌تن

نکشتی بن و بیخ من بر چمن

نبودی مرا رنج و تیمار و درد

غم کشته و گرم دشت نبرد

که تا من کمر بر میان بسته‌ام

بدل خسته‌ام گر بجان رسته‌ام

هم‌اکنون تن کشتگان را بخاک

بپوشید جایی که باشد مغاک

سران بریده سوی تن برید

بنه سوی کوه هماون برید

برانیم لشکر همه همگروه

سراپرده و خیمه بر سوی کوه

هیونی فرستیم نزدیک شاه

دلش برفروزد فرستد سپاه

بدین من سواری فرستاده‌ام

ورا پیش ازین آگهی داده‌ام

مگر رستم زال را با سپاه

سوی ما فرستد بدین رزمگاه

وگرنه ز ما نامداری دلیر

نماند به آوردگه بر چو شیر