گنجور

 
ابوالقاسم فردوسی
 

دبیر خردمند را پیش خواند

دل آگنده بودش ز غم برفشاند

یکی نامه بنوشت پر آب چشم

ز بهر برادر پر از درد و خشم

بسوی فریبرز کاوس شاه

یکی سوی پرمایگان سپاه

سر نامه بود از نخست آفرین

چنانچون بود رسم آیین و دین

بنام خداوند خورشید و ماه

کجا داد بر نیکوی دستگاه

جهان و مکان و زمان آفرید

پی مور و پیل گران آفرید

ازویست پیروزی و زو شکیب

بنیک و ببد زو رسد کام و زیب

خرد داد و جان و تن زورمند

بزرگی و دیهیم و تخت بلند

رهایی نیابد سر از بند اوی

یکی را همه فر و اورند اوی

یکی را دگر شوربختی دهد

نیاز و غم و درد و سختی دهد

ز رخشنده خورشید تا تیره خاک

همه داد بینم ز یزدان پاک

بشد طوس با کاویانی درفش

ز لشکر چهل مرد زرینه کفش

بتوران فرستادمش با سپاه

برادر شد از کین نخستین تباه

بایران چنو هیچ مهتر مباد

وزین گونه سالار لشکر مباد

دریغا برادر فرود جوان

سر نامداران و پشت گوان

ز کین پدر زار و گریان بدم

بران درد یک چند بریان بدم

کنون بر برادر بباید گریست

ندانم مرا دشمن و دوست کیست

مرو گفتم او را براه چرم

مزن بر کلات و سپدکوه دم

بران ره فرودست و با لشکرست

همان کی نژاد است و کنداور است

نداند که این لشکر از بن کیند

از ایران سپاهند گر خود چیند

ازان کوه جنگ آورد بی‌گمان

فراوان سران را سرآرد زمان

دریغ آنچنان گرد خسرونژاد

که طوس فرومایه دادش بباد

اگر پیش از این او سپهبد بدست

ز کاوس شاه اختر بد بدست

برزم اندرون نیز خواب آیدش

چو بی می‌نشیند شتاب آیدش

هنرها همه هست نزدیک اوی

مبادا چنان جان تاریک اوی

چو این نامه خوانی هم‌اندر شتاب

ز دل دور کن خورد آرام و خواب

سبک طوس را بازگردان بجای

ز فرمان مگرد و مزن هیچ رای

سپهدار و سالار زرینه کفش

تو می باش با کاویانی درفش

سرافراز گودرز ازان انجمن

بهر کار باشد ترا رای زن

مکن هیچ در جنگ جستن شتاب

ز می دور باش و مپیمای خواب

بتندی مجو ایچ رزم از نخست

همی باش تا خسته گردد درست

ترا پیش رو گیو باشد بجنگ

که با فر و برزست و چنگ پلنگ

فرازآور از هر سوی ساز رزم

مبادا که آید ترا رای بزم

نهاد از بر نامه بر مهر شاه

فرستاده را گفت برکش براه

ز رفتن شب و روز ماسای هیچ

بهر منزلی اسپ دیگر بسیچ

بیامد فرستاده هم زین نشان

بنزدیک آن نامور سرکشان

بنزد فریبرز شد نامه دار

بدو داد پس نامهٔ شهریار

فریبرز طوس و یلان را بخواند

ز کار گذشته فراوان براند

همان نامور گیو و گودرز را

سواران و گردان آن مرز را

چو برخواند آن نامهٔ شهریار

جهان را درختی نو آمد ببار

بزرگان و شیران ایران زمین

همه شاه را خواندند آفرین

بیاورد طوس آن گرامی درفش

ابا کوس و پیلان و زرینه کفش

بنزد فریبرز بردند و گفت

که آمد سزا را سزاوار جفت

همه ساله بخت تو پیروز باد

همه روزگار تو نوروز باد

برفت و ببرد آنک بد نوذری

سواران جنگ‌آور و لشکری

بنزدیک شاه آمد از دشت جنگ

بره‌بر نکرد ایچ‌گونه درنگ

زمین را ببوسید در پیش شاه

نکرد ایچ خسرو بدو در نگاه

بدشنام بگشاد لب شهریار

بران انجمن طوس را کرد خوار

ازان پس بدو گفت کای بدنشان

که کمباد نامت ز گردنکشان

نترسی همی از جهاندار پاک

ز گردان نیامد ترا شرم و باک

نگفتم مرو سوی راه چرم

برفتی و دادی دل من به غم

نخستین بکین من آراستی

نژاد سیاوش را کاستی

برادر سرافراز جنگی فرود

کجا هم چنو در زمانه نبود

بکشتی کسی را که در کارزار

چو تو لشکری خواستی روزکار

وزان پس که رفتی بران رزمگاه

نبودت به جز رامش و بزمگاه

ترا جایگه نیست در شارستان

بزیبد ترا بند و بیمارستان

ترا پیش آزادگان کار نیست

کجا مر ترا رای هشیار نیست

سزاوار مسماری و بند و غل

نه اندر خور تاج و دیهیم و مل

نژاد منوچهر و ریش سپید

ترا داد بر زندگانی امید

وگرنه بفرمودمی تا سرت

بداندیش کردی جدا از برت

برو جاودان خانه زندان توست

همان گوهر بد نگهبان توست

ز پیشش براند و بفرمود بند

به بند از دلش بیخ شادی بکند