گنجور

 
ابوالقاسم فردوسی
 

تخوار سراینده گفت آن زمان

که آمد بر کوه کوهی دمان

سپهدار طوسست کامد بجنگ

نتابی تو با کار دیده نهنگ

برو تا در دژ ببندیم سخت

ببینیم تا چیست فرجام بخت

چو فرزند و داماد او را برزم

تبه کردی اکنون میندیش بزم

فرود جوان تیز شد با تخوار

که چون رزم پیش آید و کارزار

چه طوس و چه شیر و چه پیل ژیان

چه جنگی نهنگ و چه ببر بیان

بجنگ اندرون مرد را دل دهند

نه بر آتش تیز بر گل نهند

چنین گفت با شاهزاده تخوار

که شاهان سخن را ندارند خوار

تو هم یک سواری اگر ز آهنی

همی کوه خارا ز بن برکنی

از ایرانیان نامور سی هزار

برزم تو آیند بر کوهسار

نه دژ ماند اینجا نه سنگ و نه خاک

سراسر ز جا اندر آرند پاک

وگر طوس را زین گزندی رسد

به خسرو ز دردش نژندی رسد

بکین پدرت اندر آید شکست

شکستی که هرگز نشایدش بست

بگردان عنان و مینداز تیر

بدژ شو مبر رنج بر خیره‌خیر

سخن هرچ از پیش بایست گفت

نگفت و همی داشت اندر نهفت

ز بی‌مایه دستور ناکاردان

ورا جنگ سود آمد و جان زیان