گنجور

 
ابوالقاسم فردوسی
 

پس آگاه شد شنگل از کار شاه

ز دختر که شد شاه را پیش‌گاه

به دیدار ایران بدش آرزوی

بر دختر شاه آزاده‌خوی

فرستاد هندی فرستاده‌ای

سخن‌گوی مردی و آزاده‌ای

یکی عهد نو خواست از شهریار

که دارد به خان اندرون یادگار

به نوی جهاندار عهدی نوشت

چو خورشید تابان به باغ بهشت

یکی پهلوی نامه از خط شاه

فرستاده آورد و بنمود راه

فرستاده چون نزد شنگل رسید

سپهدار قنوج خطش بدید

ز هندوستان ساز رفتن گرفت

ز خویشان چینی نهفتن گرفت

بیامد به درگاه او هفت شاه

که آیند با رای شنگل به راه

یکی شاه کابل دگر هند شاه

دگر شاه سندل بشد با سپاه

دگر شاه مندل که بد نامدار

همان نیز جندل که بد کامگار

ابا ژنده پیلان و زنگ و درای

یکی چتر هندی به سر بر به پای

همه نامجوی و همه نامدار

همه پاک با طوق و با گوشوار

همه ویژه با گوهر و سیم و زر

یکی چتر هندی ز طاوس نر

به دیبا بیاراسته پشت پیل

همی تافت آن لشکر از چند میل

ابا هدیهٔ شاه و چندان نثار

که دینار شد خوار بر شهریار

همی راند منزل به منزل سپاه

چو زان آگهی یافت بهرامشاه

بزرگان ز هر شهر برخاستند

پذیره شدن را بیاراستند

بیامد شهنشاه تا نهروان

خردمند و بیدار و روشن‌روان

دو شاه گرانمایه و نیک‌ساز

رسیدند پس یک به دیگر فراز

به نزدیک اندر فرود آمدند

که با پوزش و با درود آمدند

گرفتند مر یکدگر را به بر

دو شاه سرافراز با تاج و فر

پیاده شده لشکر از هر دو روی

جهانی سراسر پر از گفت‌وگوی

دو شاه و دو لشکر رسیده بهم

همی رفت هرگونه از بیش و کم

به زین بر نشستند هر دو سوار

همان پرهنر لشکر نامدار

به ایوانها تخت زرین نهاد

برو جامهٔ خسرو آیین نهاد

به ره بر بره مرغ بریان نهاد

به یک تیر پرتاب بر خوان نهاد

می آورد و برخواند رامشگران

همه جام پر از کران تا کران

چو نان خورده شد مجلس شاهوار

بیاراست پر بوی و رنگ و نگار

پرستندگان ایستاده به پای

بهشتی شده کاخ و گاه و سرای

همه آلت می سراسر بلور

طبقهای زرین ز مشک و بخور

ز زر افسری بر سر میگسار

به پای اندرون کفش گوهرنگار

فروماند زان کاخ شنگل شگفت

به می خوردن اندیشه اندر گرفت

که تا این بهشتست یا بوستان

همی بوی مشک آید از دوستان

چنین گفت با شاه ایران به راز

که با دخترم راه دیدار ساز

بفرمود تا خادمان سپاه

پدر را گذراند نزدیک ماه

همی رفت با خادمان نامدار

سرای دگر دید چون نوبهار

چو دخترش را دید بر تخت عاج

نشسته به آرام با فر و تاج

بیامد پدر بر سرش بوسه داد

رخان را به رخسار او برنهاد

پدر زار بگریست از مهر اوی

همان بر پدر دختر ماه‌روی

همی دست بر سود شنگل به دست

ازان کاخ و ایوان و جای نشست

سپینود را گفت اینت بهشت

برستی ز کاخ بت‌آرای زشت

همان هدیه‌ها را که آورده بود

اگر بدره و تاج و گر برده بود

بدو داد با هدیهٔ شهریار

شد آن خرم ایوان چو باغ بهار

وزان جایگه شد به نزدیک شاه

همی کرد مرد اندر ایوان نگاه

بزرگان چو خرم شدند از نبید

پرستار او خوابگاهی گزید

سوی خوابگه رفتن آراستند

ز هرگونه‌ای جامه‌ها خواستند

چو پیدا شد این چادر مشک‌رنگ

ستاره بروبر چو پشت پلنگ

بکردند میخوارگان خواب خوش

همه ناز را دست کرده بکش

چنین تا پدید آمد آن زرد جام

که خورشید خوانی مر او را به نام

بینداخت آن چادر لاژورد

بگسترد بر دشت یاقوت زرد

به نخچیر شد شاه بهرام گرد

شهنشاه هندوستان را ببرد

چو از دشت نخچیر باز آمدند

خجسته پی و بزمساز آمدند

چنین هم بگوی و به نخچیر و سور

زمانی نبودی ز بهرام دور

mouse با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

format_list_numbered_rtl حذف شماره‌ها | وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | linkرونوشت نشانی | content_copyرونوشت متن | share

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

music_note معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

تصاویر مرتبط در گنجینهٔ گنجور

شاهنامهٔ فردوسی - چاپ مسکو » تصویر 2530

photo_camera پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، support راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.