گنجور

 
فردوسی

بیامد به نزدیک کسری رسید

بگفت آن کجا رفت و دید و شنید

ز گفتار او تنگدل گشت شاه

بدو گفت برخوردی از رنج راه

شنیدم که هرکو هوا پرورد

بفرجام کردار کیفر برد

گر از دوست دشمن نداند همی

چنین راز دل بر تو خواند همی

گماند که ما را همو دوست نیست

اگر چند او را پی و پوست نیست

کنون نیز یک تن ز رومی نژاد

نمانم که باشد ازان تخت شاد

همی سر فرازد که من قیصرم

گر از نامداران یکی مهترم

کنم زین سپس روم را نام شوم

برانگیزم آتش ز آباد بوم

به یزدان پاک و بخورشید و ماه

به آذر گشسب و بتخت و کلاه

که کز هرچ در پادشاهی اوست

ز گنج کهن پرکند گاو پوست

نساید سرتیغ ما رانیام

حلال جهان باد بر من حرام