گنجور

 
فردوسی

شهنشاه رخساره بی‌تاب کرد

دهانش پر از در خوشاب کرد

ز کار گذشته دلش تنگ شد

بپیچید و رویش پر آژنگ شد

که با او چرا کرد چندان جفا

ازان پس کزو دید مهر و وفا

چو دانا رخ شاه پژمرده یافت

روانش به درد اندر آزرده یافت

برآورد گوینده راز از نهفت

گذشته همه پیش کسری بگفت

ازان بند بازوی و مرغ سیاه

از اندیشه گوهر و خواب شاه

بدو گفت کاین بودنی کار بود

ندارد پشیمانی و درد سود

چو آرد بد و نیک رای سپهر

چه شاه و چه موبد چه بوزرجمهر

ز تخمی که یزدان به اختر بکشت

ببایدش بر تارک ما نبشت

دل شاه نوشین‌روان شاد باد

همیشه ز درد و غم آزاد باد

اگر چند باشد سرافراز شاه

به دستور گردد دلارای گاه

شکارست کار شهنشاه و رزم

می و شادی و بخشش و داد و بزم

بداند که شاهان چه کردند پیش

بورزد بدان هم نشان رای خویش

ز آگندن گنج و رنج سپاه

ز آزرم گفتار وز دادخواه

دل و جان دستور باشد به رنج

ز اندیشهٔ کدخدایی و گنج