گنجور

 
فردوسی

چوخاقان چین آن سخنها شنید

بپژمرد وشد چون گل شنبلید

دلش زان سخنها بدو نیم شد

وز اندیشه مغزش پر از بیم شد

پراندیشه بنشست با رای‌زن

چنین گفت با نامدار انجمن

که ای بخردان روی این کارچیست

پراندیشه وخسته ز آزار کیست

نباید که پیروز گشته به جنگ

همه نامها بازگردد به ننگ

ز هرگونهٔ موبدان خواستند

چپ و راست گفتند و آراستند

چنین گفت خاقان که اینست راه

که مردم فرستیم نزدیک شاه

به اندیشه در کار پیشی کنیم

بسازیم با شاه وخویشی کنیم

پس پرده ما بسی دخترست

که برتارک بانوان افسرست

یکی را به نام شهنشه کنیم

ز کار وی اندیشه کوته کنیم

چو پیوند سازیم با او به خون

نباشد کس اورا به بد رهنمون

بدو نازش وسرفرازی بود

وزو بگذری جنگ و بازی بود

ردان را پسند آمد این رای‌شاه

به آواز گفتند کاین است راه

ز لشکر سه پرمایه را برگزید

که گویند و دانند پاسخ شنید

درگنج دینار بگشاد و گفت

که گوهر چرا باید اندر نهفت

اگر نام راباید و ننگ را

وگر بخشش و رزم و آهنگ را

یکی هدیه‌ای ساخت کاندر جهان

کسی آن ندید از کهان ومهان

دبیر جهاندیده را پیش خواند

سخن هرچ بودش به دل در براند

نخست آفرین کرد برکردگار

توانا ودانا و پروردگار

خداوند کیوان و خورشید وماه

خداوند پیروزی ودستگاه

ز بنده نخواهد جز از راستی

نجوید به داد اندرون کاستی

ازو باد برشاه ایران درود

خداوند شمشیر و کوپال و خود

خداوند دانایی وتاج وتخت

ز پیروزگر یافته کام و بخت

بداند جهاندار خسرونژاد

خردمند با سنگ و فرهنگ و راد

که مردم به مردم بوند ارجمند

اگر چند باشد بزرگ و بلند

فرستادگان خردمند من

که بودند نزدیک پیوند من

ازان بارگه چون بدین بارگاه

رسیدند وگفتند چندی ز شاه

ز داد وخردمندی و بخت اوی

ز تاج و سرافرازی و تخت اوی

چنان آرزو خاست کز فر تو

بباشیم در سایهٔ پر تو

گرامی‌ تر از خون دل چیز نیست

هنرمند فرزند با دل یکیست

یکی پاک دامن که آهسته‌تر

فزون‌تر بدیدار وشایسته‌تر

بخواهد ز من گر پسند آیدش

همانا که این سودمند آیدش

نباشد جدا مرز ایران ز چین

فزاید ز ما درجهان آفرین

پس اندر نبشتند چینی حریر

ببردند با مهر پیش وزیر

سه مرد گرانمایه وچرب‌گوی

گزین کرد خاقان ز خویشان اوی

برفتند زان بارگاه بلند

به ایران به نزدیک شاه ارجمند

چو بشنید کسری بیاراست تاج

نشست از بر خسروی تخت عاج

سه مرد گرانمایه و هوشمند

رسیدند نزدیک تخت بلند

سه بدره ز دینار چون سی هزار

ببردند و کردند پیشش نثار

ز زرین و سیمین و دیبای چین

درفشان‌تر ازآسمان بر زمین

فرستادگان را چو بنشاختند

به چینی زبان آفرین ساختند

سزاوار ایشان یکی جایگاه

همانگه بیاراست دستور شاه

بگشت اندرین نیز یک شب سپهر

چو برزد سر از کوه تابنده مهر

نشست از برتخت پیروز شاه

ز یاقوت بنهاد بر سر کلاه

بفرمود تاموبد و رای‌زن

برفتند با نامدار انجمن

چنین گفت کان نامهٔ برحریر

بیارند و بنهند پیش دبیر

همه نامداران نشستند گرد

خرامان بر شاه شد یزدگرد

چو آن نامه بر شاه ایران بخواند

همه انجمن در شگفتی بماند

ز بس خوبی و پوزش وآفرین

که پیدا بد از گفت خاقان چین

همه سرفرازان پرهیزکار

ستایش گرفتند برشهریار

که یزدان سپاس و بدویم پناه

که ننشست یک شاه بر پیشگاه

به پیروزی و فرو اورند شاه

بخوبی ونرمی و پیوند شاه

همه دشمنان پیش تو بنده‌اند

وگر کهتری راسرافگنده‌اند

همه بیم زان لشکر چاج بود

ز خاقان که با گنج و با تاج بود

به فر شهنشاه شد نیک‌خواه

همی راه جوید به نزدیک شاه

هرآنکس که دارد ز گردان خرد

تن آسانی و راستی پرورد

چودانست خاقان که او تاو شاه

ندارد به پیوند او جست راه

نباید بدین کار کردن درنگ

که کس را ز پیوند اونیست ننگ

ز چین تا بخارا سپاه ویند

همه مهتران نیک خواه ویند

چو بشنید گفتار آن بخردان

بزرگان و بیداردل موبدان

ز بیگانه ایوان بپرداختند

فرستاده را پیش بنشاختند

شهنشاه بسیار بنواختشان

به نزدیکی تخت بنشاختشان

پیام جهاندار بگزاردند

براسب سخن پای بفشاردند

چو بشنید شاه آن سخنهای گرم

ز گردان چینی به آواز نرم

چنین داد پاسخ که خاقان چین

بزرگست و با دانش وآفرین

به فرزند پیوند جوید همی

رخ دوستی را بشوید همی

هرآنکس که دارد روانش خرد

به چشم خرد کارها بنگرد

بسازیم و این رای فرخ نهیم

سخن هرچ گفته‌ست پاسخ دهیم

چنان باید اکنون که خاقان چین

دل ماکند شاد بر به گزین

کسی را فرستم که دارد خرد

شبستان او سر به سر بنگرد

یکی برگزیند که نامی ترست

به خاقان چین برگرامی ترست

ببیند که تا چون بود مادرش

بود از نژاد کیان گوهرش

چواین کرده باشد که کردیم یاد

سخن را به پیوستگی داد داد

فرستادگان خواندند آفرین

که از شاه شادست خاقان چین

که در پرده پوشیده رویان اوی

ز دیدار آنکس نپوشند روی

شهنشاه بشنید ز ایشان سخن

برو تازه شد روزگار کهن

نویسندهٔ نامه را پیش خواند

ز خاقان فراوان سخنها براند