گنجور

 
فردوسی

برین نیز بگذشت یک هفته روز

بهشتم چو بفروخت گیتی‌فروز

بیانداخت آن چادر لاژورد

بیاراست گیتی به دیبای زرد

شهنشاه بنشست با موبدان

جهاندیده و کار کرده ردان

سرموبد موبدان اردشیر

چو شاپور وچون یزدگرد دبیر

ستاره شناسان و جویندگان

خردمند و بیدار گویندگان

سراینده بوزرجمهر جوان

بیامد برشاه نوشین‌روان

بدانندگان گفت شاه جهان

که باکیست این دانش اندر نهان

کزو دین یزدان به نیرو شود

همان تخت شاهی بی‌آهو شود

چوبشنید زو موبد موبدان

زبان برگشاد از میان ردان

چنین داد پاسخ که از داد شاه

درفشان شود فر دیهیم و گاه

چو با داد بگشاید از گنج بند

بماند پس از مرگ نامش بلند

دگر کو بشوید زبان از دروغ

نجوید به کژی ز گیتی فروغ

سپهبد چو با داد و بخشایشست

ز تاجش زمانه پرآسایشست

و دیگر که از کهتر پرگناه

چو پوزش کند باز بخشدش شاه

به پنجم جهاندار نیکوسخن

که نامش نگردد به گیتی کهن

همه راست گوید سخن کم وبیش

نگردد بهر کار ز آیین خویش

ششم بر پرستندهٔ تخت خویش

چنان مهر دارد که بر بخت خویش

به هفتم سخن هرک دانا بود

زبانش بگفتن توانا بود

نگردد دلش سیر ز آموختن

از اندیشگان مغز را سوختن

به آزادیست ازخرد هرکسی

چنانچون ببالد ز اختر بسی

دلت مگسل ای شاه راد از خرد

خرد نام و فرجام را پرورد

منش پست وکم دانش آنکس که گفت

کنم کم ز گیتی کسی نیست جفت

چنین گفت پس یزدگرد دبیر

که ای شاه دانا و دانش‌پذیر

ابرشاه زشتست خون ریختن

به اندک سخن دل برآهیختن

همان چون سبک سر بود شهریار

بداندیش دست اندآرد به کار

همان با خردمند گیرد ستیز

کند دل ز نادانی خویش تیز

دل شاه گیتی چو پر آز گشت

روان ورا دیو انباز گشت

و رایدون که حاکم بود تیزمغز

نیاید ز گفتار او کار نغز

دگر کارزاری که هنگام جنگ

بترسد ز جان و نترسد ز ننگ

توانگر که باشد دلش تنگ و زفت

شکم زمین بهتر او را نهفت

چو بر مرد درویش کنداوری

نه کهتر نه زیبندهٔ مهتری

چوکژی کند پیر ناخوش بود

پس ازمرگ جانش پرآتش بود

چو کاهل بود مرد برنا به کار

ازو سیر گردد دل روزگار

نماند ز نا تندرستی جوان

مبادش توان و مبادش روان

چو بوزرجمهر این سخنهای نغز

شنید و بدانش بیاراست مغز

چنین گفت باشاه خورشید چهر

که بادا به کام تو روشن سپهر

چنان دان که هرکس که دارد خرد

بدانش روان را همی‌پرورد

نکوهیده ده کار بر ده گروه

نکوهیده‌تر نزد دانش پژوه

یکی آنک حاکم بود با دروغ

نگیرد بر مرد دانا فروغ

سپهبد که باشد نگهبان گنج

سپاهی که او سر بپیچد ز رنج

دگر دانشومند کو از بزه

نترسد چو چیزی بود بامزه

پزشکی که باشد به تن دردمند

ز بیمار چون باز دارد گزند

چو درویش مردم که نازد به چیز

که آن چیز گفتن نیرزد بنیز

همان سفله کز هر کس آرام و خواب

ز دریا دریغ آیدش روشن آب

وگرباد نوشین بتو برجهد

سپاسی ازان برسرت برنهد

بهفتم خردمند کاید به خشم

به چیز کسان برگمارد دو چشم

بهشتم به نادان نماینده راه

سپردن به کاهل کسی کارگاه

همان بیخرد کو نیابد خرد

پشیمان شود هم ز گفتار بد

دل مردم بیخرد به آرزوی

برین گونه آویزد ای نیک‌خوی

چوآتش که گوگرد یابد خورش

گرش درنیستان بود پرورش

دل شاه نوشین‌روان زنده باد

سران جهان پیش او بنده باد