گنجور

 
فتحعلی‌شاه

دل باخته‌ای و مستمندی

افتاده به دام صیدبندی

اندر چمنی شده گذارش

با خوش صنمی فتاد کارش

بوسید به پیش او زمین را

بگرفت عنان نازنین را

گفت ای دل و جان من فدایت

سر‌ها به فدای خاک پایت

خواهی به کجا شدن روانه

ای تیر تو از اجل نشانه

گفتا هوس شکار دارم

صیدافکنی است شغل و کارم

گفتا به شکار صید انداز

آن بی‌پر و بال صید شهباز

چه صید کنی در این چمن کو

گفتا که تذرو و یا که تیهو

شاهی تو که هست گاه نخچیر

نخچیر تو اردشیر یا شیر

آزاده‌دلان همه به قیدت

طاووس بهشت جمله صیدت

آهوی حرم بود شکارت

پابست کمند آبدارت

 
 
گنجور رومیزی