گنجور

 
امیرعلیشیر نوایی
 

تنم از رنج در بیچارگی سوخت

دلم از عشق در آوارگی سوخت

دلم را پاره پاره سوختی عشق

ولی هجر آمد و یکبارگی سوخت

ز نعل رخشش آتش جست گویا

ز آهم نعل سم بارگی سوخت

اگر سوزم به می خوردن عجب نیست

سمندر هم از آتش خوارگی سوخت

نظر کن کز رخش یک لمعه افتاد

هزاران هر طرف نظارگی سوخت

بده زان آب آتش رنگ ساقی

که ما را چرخ در مکارگی سوخت

چو فانی چاره در عشقت ندانست

به بین بیچاره در بیچارگی سوخت