گنجور

 
ابن یمین فریومدی
 

خسروا قدرت آن بینمت از لطف خدای

که بکتان مدد از پرتو مهتاب دهی

بدل دشمن اگر خود بود از آهن و روی

چون بهیبت نگری لرزش سیماب دهی

مده از دست کنون فرصت امکان چو ترا

دست آن هست که داد دل احباب دهی

حسب حالم سخنی بس خوش و موجز یا دست

عرضه دارم اگرم رخصت اطناب دهی

وقت هر کار نگهدار که نافع نبود

نوشدارو که پس از مرگ بسهراب دهی

چون شود تشنه جگر زاتش حسرت برهان

خاکبیزی بسر از کوثرش ار آب دهی

تا ابد عمر تو خواهد بمراد ابن یمین

تا مراد دل او و دگر اصحاب دهی