گنجور

 
ابن یمین فریومدی
 

ای زده صد طعنه شمع روی تو بر مشعله

آتش افتاده ز تاب عارضت در مشعله

تا نمییابد فلک پروانه از شمع رخت

بر نمیافروزد از خورشید خاور مشعله

از فروغ شمع رویت بزم میگیرد صفا

افتد اندر سوز و تاب از رشک در بر مشعله

پرتوی از شمع رویت گر نگشتی آفتاب

کی توانستی که بودی نورگستر مشعله

با رخ چون روز و زلف چون شبت نسبت کنم

گر بتابد از میان دود عنبر مشعله

نسبتی روشن برویت گر ندارد پس چرا

تیره شب دارد رخی ز آنسان منور مشعله

رخ نهد بر خاک پیش لعلت آب زندگی

دل کند از رشک رویت پر ز آذر مشعله

تا خیالت شبروی آسان کند در پیش او

میفروزد آسمان از ماه انور مشعله

گر کنی دور از رخ چون روز روشن پرده را

در شبستان نیز نیفروزند دیگر مشعله

آمد اندر راه عشقت گرم از آنشب تا بروز

بر درت باشد بتا مانند چاکر مشعله

هر شبی ابن یمین بیند رخ چون روز تو

در نظر دارد چراغ از ماه و از خور مشعله

شمع روی تست آن کآتش ز دست جور او

میکند در بارگاه شاه بر سر مشعله

شاه عالم آنکه تا دم میزند در بندگیش

خسرو آسا میرود با افسر زر مشعله