گنجور

 
ابن یمین فریومدی
 

با خبر باش که دنیا گذرانست ایدل

خیز کاین خوابگه بیخبرانست ایدل

هر یک از برگ بنفشه که دمد از دل خاک

خال مشکین رخ سیمبرانست ایدل

شاخ سنبل که سر از جیب زمین بر دارد

جعد عنبر شکن خوش پسرانست ایدل

وقت دریاب که بس کاسه سرهای ملوک

تفته در کارگه کوزه گرانست ایدل

بتکبر مرو و شوخی و شنگی مفروش

کین سر کوچه صاحبنظرانست ایدل

در همه کار پس و پیش نگهدار از آنک

خویش و بیگانه ز هر سو نگرانست ایدل

بهمه خلق جهان خلق پسندیده نمای

که سوی خلد برین راهبرانست ایدل

گر نه بر وفق مراد تو بود کار جهان

از جهان نیست ز دور قمرانست ایدل

مادران نقش بیک رنگ ببستند ولیک

اختلاف از حرکات پدرانست ایدل

ای بسا کابن یمین درگه و بیگه گفتست

که سعادت همه با بیهنرانست ایدل

من گرفتم که نمودی ید بیضا بسخن

نطق عیسی چه کنی دور خرانست ایدل