گنجور

 
ابن یمین فریومدی
 

ز حالم نیست آگه کس که چون من

برنجم زین سپهر سخت پیکار

بتلخی میکشد در تنگ و بندم

چو شیرین دید طبعم نیشکر وار

اگر زین پس بر این سیرت بماند

نماند در دیار فضل دیار

دلا زو هم مبین شادی و غم را

که او را اختیاری نیست در کار

مقرر در ازل شد هر دو و اینک

نخواهد گشت اینصورت دگر بار

مرنج از بهر دنیا و مرنجان

مباش آزرده و کس را میازار

که هست و نیست یکسر بر گذار است

هر آنچت نیست آنرا هست پندار

بر ابن یمین گیتی نیرزد

بدان کز بهر او گیرند تیمار