گنجور

 
ابن یمین فریومدی
 

ای نسیم سپیده دم بر خیز

وز سر لطف یک قدم بردار

رو بدرگاه قدوه النقبا

فخر آل محمد مختار

بحر دانش علاء دولت و دین

آن بحق اهل فضل را سردار

اولا بوسه ده جنابش را

پس پیامم یکان یکان بگذار

گو بجان آمدست ابن یمین

از جفای سپهر ناهموار

وز نیاز نهفته بر چشمش

روز روشن شدست چون شب تار

از ره بنده پروری بر خیز

یک دو گام از ره کرم بردار

رو بعالیجناب خسرو عهد

آن ببخشش فزون ز ابر بهار

و آنکه باشد نهال همت او

چون درخت بهشت گوهر بار

وصف حالم بجملگی بر گوی

مکن اهمال در بیان زنهار

گو مثال جهان مطاع فرست

سوی نواب این خجسته دیار

تا بلطف عمیم خود گیرند

بر یکی زین سه کار سهل قرار

یا دهندم سه ماه غله بقرض

هر مهی کمترینش یک خروار

تا من ادراک غله را عوضش

برسانم بقابض انبار

یا بر آئین سایر فقرا

بدهندم وظیفه وادرار

یا اجازت دهند تا بروم

زین وطن کاندر و شدستم خوار

بمقامی که قوت یومی خود

نبود ساختن چنین دشوار

کز یکی ساخته توانی کرد

ای کریم جهان ازین دو سه کار

هم دعا گوی باشمت همه عمر

هم رهینت بمنت بسیار