گنجور

 
ابن یمین

با خرد گفتم که داری در جهان جایی چنان

کاندر او دلخسته‌ای یک دم برآساید ز رنج

گفت بگذر ز آن و این ساده‌دلی‌ها ترک گیر

زان که نتوان یافتن بی‌خار گل، بی‌مار گنج

هست راحت در جهان مانند عنقا در زمان

غیر نامی نیست از وی اندرین دار سپنج

کس در این ایوان ششدر چون دمی بی‌رنج زیست

راحت جانت همی‌باید گذر زین چار و پنج

منزلت دور است و ره دشوار و تو نازک‌مزاج

بار بیش از حد طاقت بر تن مسکین مسنج

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
سیدای نسفی

از غم آن شوخ کپانی فغان دارم چو سنج

کرده سوداهای او ریش مرا ماش و برنج

قاآنی

باد یارب بدسگالت اندرین دار سپنج

ششدر اندر نرد درد و مات در شطرنج رنج

صامت بروجردی

بعد باب کامیاب خویش با اندوه و رنج

روز عمر خویش را سر برده تا هفتاد و پنج

لیک هر روزش چو سالی بود از رنج شکنج

آخر از ویرانه دیر دهر آن نایاب گنج

ملک‌الشعرا بهار

طرفه گنجی در کف آوردی کنون بی‌هیچ رنج

چون نبردی رنج‌، شاها کی شناسی قدر گنج

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه