گنجور

 
ابن یمین

دی مرا گفت محترم یاری

که دلم هیچ راز ازو ننهفت

که بگلزار طبع وقادت

در بهار سخن چه غنچه شکفت

نوک الماس فکر ثاقب تو

گوهر نظم در مدیح که سفت

گفتم اکنون بمدح و هجو کسی

نشود فکر با ضمیرم جفت

ز آنکه مرد دروغ نیست رهی

وندرین عهد راست نتوان گفت

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
عنصری

صعب چون بیم و تلخ چون غم جفت

تار چون گور و تنگ چون دل زفت

مسعود سعد سلمان

خوش ندیمی ست راست باید گفت

همه علمست آشکار و نهفت

انوری

من به الماس طبع تا بزیم

گوهر مدحت تو خواهم سفت

تو عطا گر دهی و گر ندهی

بالله ار جز ثنات خواهم گفت

مشاهدهٔ ۲ مورد هم آهنگ دیگر از انوری
مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه