ذکر وحشتی که افتاد میان امیر مسعود، رضی اللّه عنه، و بغراخان و فرستادن امیر بوصادق تبّانی را، رحمة اللّه علیه، برسالت سوی کاشغر و طراز ترکستان تا آن وحشت بتوسّط ارسلان خان برخاست.
و بیاوردهام در روزگار امیر ماضی، رضی اللّه عنه، که بغراخان در روزگار پدرش- و آنگاه او را لقب یغان تگین بود- ببلخ آمد که بغزنین آید، بحکم آنکه داماد بود بحرّه زینب دختر امیر ماضی، رضی اللّه عنه، که بنام او شده بود تا بمعونت ما بخارا و سمرقند و آن نواحی از علی تگین بستاند، چنانکه از ما امید یافته بود، و جواب یافت که «باز باید گشت و دست یکی کرد که ما قصد سومنات داریم، چون از آن فارغ شویم و شما نیز خانی ترکستان بگرفتید، آنگاه تدبیر این ساخته آید.» و باز- گشتن یغان تگین متوّحشگونه از بلخ و پس از آن بازآمدن ما از غزو و گرفتن ایشان خانی و آمدن بجنگ علی تگین، چون برادرش طغانخان برافتاد و فرستادن از اینجا فقیه بوبکر حصیری را بمرو و جنگها که رفت و بصلح که بازگشتند که نخواست ارسلان خان که برادرش بغراخان مجاور ما باشد و نومیدی که افزود بغراخان را، چنانکه در بابی مفرد درین تصنیف بیامده است. و پس از آن فرانرفت که حرّه زینب را فرستاده آمدی که امیر محمود گذشته شد و امیر مسعود بتخت ملک نشست. و قدر- خان پس ازین بیک سال گذشته شد، ارسلان خان که ولی عهد بود خان ترکستان گشت و ولایت طراز و اسپیجاب و آن نواحی جمله بغراخان برادرش را داد و وی را این لقب نهاد و میان ایشان بظاهر نیک و بباطن بد بود.
امیر مسعود، چنانکه بازنمودهام پیش از این، خواجه ابو القاسم حصیری را و قاضی بو طاهر تبّانی را، خویش این امام بوصادق تبّانی، برسولی فرستاد نزدیک ارسلان- خان و بغراخان تا عقد و عهد تازه کرده آید. و ایشان برفتند و مدّتی دراز بماندند تا کار راست شد و بر مراد بازگشتند با یک خاتون دختر قدرخان که نامزد سلطان مسعود بود و دیگر خاتون دختر ارسلان خان که نامزد امیر مودود بود. و این خاتون که نامزد امیر مودود بود در راه گذشته شد و قاضی تبّانی نیز بپروان فرمان یافت و بو القاسم با خدم و مهد بغزنین آمد و آن عرس کرده شد. بغراخان با رسولان ما حاجبی را برسولی فرستاده بود با دانشمندی و درخواسته تا حرّه زینب را فرستاده آید و ارسلان خان درین باب سخن گفته؛ و گسیل خواستند کرد، امّا بگوش امیر رسانیدند که بغراخان سخن ناهموار گفته است بحدیث میراث که «زینب را نصیب است بحکم خواهری و برادری »، امیر ازین حدیث سخت بیازرد و رسول بغراخان را بیقضاء حاجت بازگردانید با وعده خوب و میعادی و بارسلان خان بشکایت نامه نبشت و درین خام طمعی سخن گفت؛ و ارسلان خان با برادر عتاب کرد تا چرا چنین سخن یاوه نااندیشیده گفت، بغرا خان نیک بیازرد و تمام از دست بشد، چنانکه دشمن بحقیقت گشت هم برادر را و هم ما را، و حال بدان منزلت رسید که چون سلجوقیان بخراسان آمدند و بگتغدی را بشکستند و آن خبر بترکستان رسید، منهیان بازنمودند که بغراخان شماتت کرده بود و شادمانگی نموده یکی آنکه با ما بد بود و دیگر آنکه طغرل دوست و برکشیده وی بود و در نهان ایشان را اغرا کرد و قویدل گردانید و گفت که جنگ باید کرد که چندان مردم که خواهند از خانیان بر شبه ترکمانان بفرستند. و امیر بتازه گشتن این اخبار سخت غمناک شد که نه خرد حدیثی بود این .
پس کفشگری را بگذر آموی بگرفتند متّهم گونه و مطالبت کردند، مقرّ آمد که جاسوس بغراخان است و نزدیک ترکمانان میرود و نامهها دارد سوی ایشان و جایی پنهان کرده است. او را بدرگاه فرستادند و استادم بونصر با وی خالی کرد و احوال تفحّص کرد او معترف شد و آلت کفشدوزان از توبره بیرون کرد، و میان چوبها تهی کرده بودند و ملطّفههای خرد آنجا نهاده، پس بتراشه چوب آنرا استوار کرده و رنگ چوبگون کرده تا بجای نیارند، و گفت: این بغرا خان پیش خویش کرده است. مرد را پوشیده بجایی بنشاند و ملطّفهها را نزدیک امیر برد، همه نشان طمغا داشت و بطغرل و داود و یبغو و ینالیان بود، اغرای تمام کرده بود و کار ما را در چشم و دل ایشان سبک کرده و گفته که پای افشارید و هر چند مردم بباید، بخواهید تا بفرستیم. امیر از این سخت در خطر شد و گفت نامه باید نبشت سوی ارسلان خان و رسول مسرع باید فرستاد و این ملطّفهها بفرستاد و گفت که این نیکو نباشد که چنین رود و خان رضا دهد. بونصر گفت: زندگانی خداوند دراز باد، ترکان هرگز ما را دوست ندارند، و بسیار بار از امیر محمود شنودم که گفتی «این مقاربت با ما ترکان از ضرورت میکنند و هرگاه که دست یابند، هیچ ابقاء و مجاملت نکنند» و صواب آنست که این جاسوس را بهندوستان فرستاده آید تا در شهر لاهور کار میکند، و این ملطّفهها را بمهر جایی نهاده آید، آنگاه رسول رود نزدیک ارسلان خان و بغرا خان، چنانکه بتلطّف سخن گفته آید تا مکاشفت برخیزد بتوسّط ارسلان خان و فسادی دیگر نکند بغراخان. امیر گفت «سخت صواب میگویی» و ملطّفهها مهر کرد و نهاده آمد و جاسوس را صد دینار داد و استادم بدو گفت «جانت بخواستیم، بلوهور رو و آنجا کفش میدوز.» مرد را آنجا بردند.
و امیر و وزیر و بونصر مشکان بنشستند خالی و اختیار درین رسولی بر امام بوصادق تبّانی افتاد، بحکم آنکه بوطاهر خویشاوندش بوده بود در میان کار، و وی را بخواند و بنواخت و گفت «این یک رسولی بکن، چون بازآیی قضای نشابور بتو دادیم، آنجا رو» و وی بساخت و با تجمّلی افزون از ده هزار دینار برفت از غزنین روز سهشنبه هفتم ذو القعده سنه ثمان و عشرین . و یک سال و نیم درین رنج بود و مناظره کرد، چنانکه بغراخان گفت «همه مناظره و کار بوحنیفه میآرد » و همگان اقرار دادند که چنین مرد ندیدهاند براستی و امانت، و عهدها استوار کرد پس از مناظره بسیار که رفت و الزام کرد همگان را بجهت دوستی . و منهیان همه بازنمودند و امیر بر آن واقف گشت و چند دفعت خواجه بزرگ و بونصر را گفت «نه بغلط پدر ما این مرد را نگاه میداشت.» و این امام بازگشت و والی جرم او را بگرفت در راه و هر چه داشت بستد، که والیان کوه سر برآورده بودند و بحیلت از دست آن مفسدان بجست که بیم جان بود و بغزنین آمد و در سنه ثلثین و اربعمائه اینجا رسید، راست در آن وقت که ما حرکت خواستیم کرد سوی بلخ بده روز پیش و از سلطان از حدّ وصف گذشته نواخت یافت و بر لفظ امیر رفت که «هر چه ترا از دزدان زیان شده است، همه بتو باز داده آید و زیادت از آن و قضاء نشابور که گفتهایم.
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: در این متن، به نزاعی اشاره شده که میان امیر مسعود رضی الله عنه و بغراخان وجود داشت. امیر بوصادق تبانی برای مذاکره به کاشغر و ترکستان فرستاده شد تا وحشت به وجود آمده برطرف شود. بغراخان که به بلخ آمده بود و به دنبال تقویت موقعیت خود در بخارا و سمرقند بود، با امیر مسعود دچار مشکل گردید. در این میان، ارسلان خان نیز برادر بغراخان و ولیعهد شد و مدیریت برخی مناطق به او سپرده شد، در حالی که بین این دو برادر نفاقی پنهان وجود داشت.
امیر مسعود به دنبال تقویت روابط با ارسلان خان و بغراخان، رسولانی را فرستاد و سپس توافقاتی انجام داد. اما بغراخان به رفتارهای خصمانهاش ادامه داد و در نهایت به تحریک سلجوقیان منجر شد. با کشف جاسوسی از بغراخان، امیر مسعود تصمیم به اقدام گرفت و تضمین کرد که این مسأله را با ارسلان خان پیگیری کند. در آخر داستان، امام بوصادق تبانی به عنوان نمایندهای مورد اعتماد انتخاب شد و کارهای لازم برای برقراری صلح و همکاری انجام گرفت.
هوش مصنوعی: در مورد ترسی که میان امیر مسعود و بغراخان به وجود آمد و همچنین ارسال امیر بوصادق تبانی به عنوان نماینده به کاشغر و ناحیه ترکستان، توضیحاتی ارائه میشود. این ترس ناشی از اقداماتی بود که توسط ارسلان خان انجام شد.
هوش مصنوعی: در زمان امیر ماضی، که خداوند او را رحمت کند، بغراخان در دوره پدرش به بلخ آمد و لقب یغان تگین را داشت. او به دلیل پیوند خانوادگی با حرّه زینب، دختر امیر ماضی، به بلخ آمد تا به کمک ما بخارا و سمرقند و مناطق اطراف را از علی تگین بگیرد، زیرا امید داشت که ما به او کمک خواهیم کرد. اما او پاسخ گرفت که باید به عقب برگردد و با هم متحد شوند، زیرا ما قصد داریم به سومنات برویم و بعد از آنکه از این سفر فارغ شویم، میتوانیم به مسائل دیگر بپردازیم. یغان تگین با ناراحتی از بلخ بازگشت و بعد از اینکه ما از غزو برگشتیم و توانستیم به دستگیری علی تگین ادامه دهیم، برادرش طغانخان سقوط کرد و از اینجا فقیه بوبکر حصیری را به مرو فرستادند. جنگها و صلحهایی اتفاق افتاد و ارسلان خان، که برادر بغراخان بود، نخواست که او نزد ما بماند و این موضوع به نومیدی بغراخان افزوده شد. سپس حرّه زینب فرستاده شد که امیر محمود فوت کرده و امیر مسعود به تخت سلطنت نشسته است. قدرخان نیز پس از یک سال فوت کرد و ارسلان خان، که ولیعهد بود، خان ترکستان شد و ولایت طراز و اسپیجاب و سایر نواحی را به بغراخان، برادرش، داد و لقبی برای او تعیین کرد. در ظاهر روابط بین این دو خوب بود، اما در باطن چنین نبود.
هوش مصنوعی: امیر مسعود، همانطور که پیش از این توضیح دادهام، خواجه ابو القاسم حصیری و قاضی بو طاهر تبانی، که وابسته به امام بوصادق تبانی بودند، را نزد ارسلانخان و بغراخان فرستاد تا توافق و عهد جدیدی برقرار کنند. آنها سفر کردند و مدت طولانیتری در آنجا ماندند تا کار به سامان رسید و با موفقیت بازگشتند، به همراه دو دختر؛ یکی دختر قدرخان که نامزد سلطان مسعود بود و دیگری دختر ارسلانخان که نامزد امیر مودود بود. دختر نامزد امیر مودود در راه فوت کرد و قاضی تبانی نیز با مقام خود بازگشت، ولی ابو القاسم با همراهان و مهدی به بغزنین رفت و جشن عروسی برگزار شد. بغراخان نیز برای ارسال پیام سفرایی فرستاده بود تا حرّه زینب را درخواست کند و ارسلان خان در این مورد صحبت کرده بود. اما به امیر گفتند که بغراخان در مورد ارث سخنان ناپسندی گفته که «زینب به عنوان خواهر و برادر حق دارد»، این موضوع باعث ناراحتی شد و امیر با وعدههای خوب، پیام دبراخان را بیپاسخ برگشتاند. ارسلان خان به برادر خود اعتراض کرد که چرا چنین حرف بیپایهای زده است و بغراخان نیز بسیار خشمگین شد و وضعیت به گونهای پیش رفت که وقتی سلجوقیان به خراسان آمدند و بر باغتغدی غلبه کردند، متوجه شدند که بغراخان در حال تضعیف آنها بوده و به آرامی کسانی را که بر علیه ما بودند، تشویق کرده و آمادگی برای جنگ را بهوجود آورد. امیر از شنیدن این اخبار بسیار ناامید و غمگین شد، چرا که هیچ دلیلی برای این وضعیت وجود نداشت.
هوش مصنوعی: پس از آنکه کفشگری به ظنّ جاسوسی به دام افتاد، او را به محضر امیر بردند و از او تحقیق کردند. در نتیجه، او اعتراف کرد که جاسوس بغراخان بوده و نامههایی به ترکمانان دارد و آنها را در مکان پنهانی مخفی کرده است. او را به نزد امیر فرستادند و استاد بونصر نیز با او گفتوگو کرد و او جزئیات را افشا کرد. کفشگر ابزار کارش را که در توبرهاش پنهان کرده بود، بیرون آورد و نشان داد که چگونه آن را دستکاری کرده بود تا چیزی به چشم نیاید. امیر متوجه شد که بغراخان در تلاش برای فریب آنها است و دستور داد که نامهای به ارسلان خان نوشته شود و خبر به او رسانده شود. بونصر پیشنهاد کرد تا این جاسوس را به هند بفرستند تا در لاهور و در خفا فعالیت کند و نامهها را در جایی پنهان کند. امیر با این نظر موافقت کرد و با مهر کردن نامهها، جاسوس را به او صد دینار داد و به او گفت که به لاهور برود و در آنجا کار کند. آن فرد را به مقصودش رساندند.
هوش مصنوعی: امیر و وزیر و بونصر مشکان نشسته بودند و بر بیطرفی رسولی به امام صادق اعتماد کردند، زیرا بوطاهر، خویشاوند او بود. او را فراخواندند و مورد محبت قرار دادند و گفتند: «این پیام را ارسال کن، وقتی برگردی، قضای نشابور را به تو خواهیم داد، به آنجا برو.» او همچنین با شکوهی بیشتر از ده هزار دینار رفت از غزنین، در روز سهشنبه، هفتم ذو القعده سال بیست و هشت. او یک سال و نیم در این کار تلاش کرد و مناظرههایی انجام داد تا جایی که بغراخان نیز گفت: «تمام مناظرهها و فعالیتها به بوحنیفه مربوط است.» همه به این اعتراف کردند که چنین مردی را ندیدهاند، از صداقت و امانتداری او صحبت کردند و بعد از مناظرههای زیادی که انجام شد، دوستیها را مستحکم کرد. همه موانع را برطرف نمود و امیر از این موضوع آگاه شد و چند بار به خواجه بزرگ و بونصر گفت: «پدر ما یاور این مرد باید میبود.» این امام برگشت و والی جرم او را در مسیر گرفت و هر چه داشت مصادره کرد، چون والیان کوه به دلیل ترس از مفسدان به حیلتی دست زدند و از دست آنها فرار کردند. او به غزنین آمد و در سال سی و چهار صد به اینجا رسید، درست در زمانی که ما به سمت بلخ حرکت کنیم و از سلطان با محبت بیش از حد معمول پذیرایی شد و امیر به او گفت: «هر چه از دزدان به تو زیان رسیده، همه به تو برمیگردد و چیزی بیشتر از آن و قضاء نشابور که وعده داده بودیم.»
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
میخواهید شما بخوانید؟ اینجا را ببینید.
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.