گنجور

حکایت ۱۷

 
شیخ بهایی
شیخ بهایی » موش و گربه
 

آورده‌اند که در زمان حضرت ابراهیم علیه السلام، آن حضرت بى‌مهمان افطار نمیکرد.

از قضا روزى واقع شد که مهمان بر آن حضرت نرسید و آن حضرت گرسنه بود.

از خانه بتفحص مهمان بیرون آمد دید که در صحرا جماعتى میرفتند حضرت ابراهیم ایشان را دید پانزده نفر گبرند و بیل‌ها بر دوش گرفته بجائى میروند، ایشان را تکلیف بمهمانى کرد، آنها گفتند ما مردمانى هستیم فعله و کارکر بیچاره و هر یک از ما اطفال و عیال داریم، هر گاه ما خود مهمان شویم اهل و عیال ما بى معیشت خواهند بود، حضرت ابراهیم فرمود که اجرت عمله‌گى شما را نیز خواهم داد، بهر حال آن‌ها را راضى کرده بخانه آورده مهمان ساخت، چون گبران ضیافت را دیدند و اجرت هم گرفتند بیرون آمدند با خود گفتند که فى الحقیقه دین ابراهیم بر حق است زیرا مهمانى کند و اجرت هم دهد، در ساعت همه نزد حضرت ابراهیم برگشتند و کلمه‌ى طیبه شهادت بر زبان جارى ساختند و مؤمن و مسلمان شدند و رفتند.

و چون بعثت سید کائنات محمد مصطفى صلى اللّه علیه و آله شد جبرئیل امین‌ رسول خدا را از این معنى خبر داد و فرمود:

اکرم الضیف و لو کان کافرآ.

پس اى موش حکایت دیگر بشنو:



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

دریای سخن