گنجور

 
شیخ بهایی

باز می گیرند چون استارها

نور از آن خورشید این دیوارها

شیشه های رنگ رنگ آن نور را

مینماید این چنین رنگی به ما

چون نماند شیشه های رنگ رنگ

نور بی رنگت کند آن گاه دنگ

خوی کن بی شیشه دیدن نور را

تا چو شیشه بشکند نبود عمی

دیده ی دل کو به گردون بنگریست

دید کانجا هر دمی میناگریست

قلب ایمان است و اکسیر محیط

ائتلاف خرقه ی تن بی مخیط

تو از آن روزی که در هست آمدی

آتشی یا خاک یا بادی بدی

گو ترا بودی در آن حالت بقا

کی رسیدی مر ترا این ارتقا

از مبدل هستی اول نماند

هستی بهتر بجای آن نشاند

همچنین تا صدهزاران هست ها

بعد یکدیگر دوم به زابتدا

این بقاها زین فناها یافتی

از فنایش رو چرا برتافتی

زان فناها چه زیان بودت که تا

بر بقا چسبیده ای، ای ناسزا

چون دوم از اولینت بهتر است

پس فنا جوی و مبدل را پر است

صدهزاران حشر دیدی ای عنود

تا کنون هر لحظه از بدو وجود

از جمادی بی خبر سوی نما

وز نما سوی حیات و ابتلاء

باز سوی عقل و تمییزات خوش

باز سوی خارج این پنج و شش

قالب بحر این نشان پای هاست

پس نشان پا درون بحر لاست

باز منزل های خشکی زاحتیاط

هست دهها و وطنها و رباط

هست منزل های دریا در وقوف

وقت موجش بی جدار و بی سقوف

نیست پیدا اندر این ره پا و گام

نه نشان است آن منازل را نه نام

تخم بطی گرچه مرغ خانه است

کرد زیر پر چو دایه تربیت

ما در تو آن بط دریا بداست

دایه ات خاکی بد و خشکی پرست

میل دریا که دل تواند اندر است

آن طبیعت جانت را از مادر است

دایه را بگذار بر خشک وتر آن

اندر آ در بحر معنی چون بطان

گر ترا دایه بترساند زآب

تو مترس و سوی دریاها شتاب

تو بطی بر خشک و برتر زنده ای

نی چو مرغ خانه، خانه کنده ای

تو ز «کرمنا بنی آدم » شهی

هم به خشکی هم به دریا پا نهی

که حملنا هم علی البحر ای جوان

از حملنا هم علی البر پیش دان

مر ملایک را سوی بر راه نیست

جنس حیوان هم زبحر آگاه نیست

تو به تن حیوان، به جانی از ملک

تا روی هم بر زمین هم بر فلک

دسته ی اول: آن طایفه اند که وطن اصلی و مسکن حقیقی خود را بواسطه ی تجارت دنیا فانی و شراء مستلزات شهوانی لحظه ای فراموش نکنند.

«رجال لاتلهیهم تجارة و لابیع عن ذکرالله » لاجرم این سوختگان آتش فراق و محنت اندوختگان درد اشتیاق به حکم حب الوطن من الایمان، دمی از یاد رجوع غافل نیستند و از آه و حنین و ناله و انین لمحه ای فارغ و ذاهل نباشند.

دسته ی دوم: آن طایفه اند که این خرابه را وطن اقامت ساخته اند و علم محبت این عالم افراخته اند، و از جهت ذهول و نسیان وطن اصلی به حال رجوع کمتر پرداخته اند.

لاجرم به مذکر احتیاج دارند و به تنبیه یاد وطن به خاطر آورند و بالقاء سمع و حضور قلب استماع مقال اهل کمال نمایند و دست طلب دامن جان ایشان گیرد و آتش اشتیاق در تنور سینه ی ایشان اشتعال پذیرد.

و به مناعت اقتدا و سعادت اهتدا راه یابند. و از شجره ی موعظت ثمره ی تذکر معاد درچینند «ان فی ذلک لذکری لمن کان له قلب او القی السمع و هو شهید».

دسته سوم: آن گروه اند که این رصدگاه حوادث را بر پیشگاه عالم قدم برگزیدند، و این رباط ویرانه را خوشتر از معموره ی دیار اصلی دیدند.

و بدین ظل زایل و ملک خامل چنان فریفته گشتند که به کلی محبت وطن اصلی از خاطر ایشان رفت «ولکنا اخلد الی الارض و اتبع هویه » و حکم «نسوا الله فانیهم » داغ پیشانی جان ایشان گشت، لاجرم نه از گویندگان شنوند و نه به جویندگان گروند.

پس طایفه ی اول مرشدان کامل اند از انبیاء و اولیاء و طایفه ی دوم ارباب ایمان که قابل اکتساب عرفان اند. و طایفه ی سیم اصحاب کفر و طغیان که نه مرشدند و نه مسترشد . . .

و در نهج البلاغه بهمین سه طایفه اشاره دارد که می فرماید: مردمان سه گروه اند: عالم ربانی، کسانی که در راه نجات متعلم اند و نادانان بی قدر.

رویت که زباده لاله می روید از او

وز تاب شراب ژاله می روید از او

دستی که پیاله ای زدست تو گرفت

گر خاک شود، پیاله می روید از او

ای ز وجود تو نمود همه

جود تو سرمایه ی بود همه

نام و نشانت نه و دامن کشان

میگذری بر همه دامن فشان

با همه چون جان به تن آمیزناک

پاک زآلایش ناپاک و پاک

گرچه نمایند بسی غیر تو

نیست در این عرصه کسی غیر تو

حکیمی گفت: سرمای یأس نیک تر از گرمای طمع است.

در یکی از تاریخ های مورد اعتماد آمده است: وقتی به روزگار المکتفی بالله عباسی، سحرگاهان زمین سخت بلرزید. ستارگان تمام بی آن که ابری در آسمان بود، ناپدید شد.

یکی از یاران نیز مرا حکایت کرد که هنگام زلزله ی سال نهصد و شصت و سه نزدیک جویباری بوده است و جویبار هنگام زلزله از جریان باز ایستاده است.

ای درین بتکده ی طبع فریب

برده غوغای بتان از تو شکیب

سنگ بر بتکده ی آذر زن

در جهان صیت خلیلی افکن

تاج عزت ز سر عزی کش

رخت طاعت به در مولی کش

ثنوی و اهرمن و یزدان گو

تافت از انجمن ایمان رو

عیسوی شه به سه گوئی افزون

خیمه از ساحت این زد بیرون

تو به صد بت چه به صد بلکه هزار

بلکه بیرون ز ترازوی شمار

کرده ای روی دل و هر نفسی

میپزی در ره ایمان هوسی

همچنان که هشیار نباید با مستان آمیزش کند، دانا نیز نباید همنشینی نادان کند.

کسی که کتابی نویسد، خویشتن را هدف دیگران گذارد. چه اگر نیکو نویسد، بر وی دل سوزانند و اگر بد نویسد متهمش کنند.

ناصح از پند تو عشقم به دل افروخته شد

آتش است این نه چراغ است که از باد بمیرد

امروز بازگشت به مدرسه نیک نبود، برخیز و با بختی مسعود رو به دیر کن پیمانه ای برگیر و همراه با عود برخوان که: عمر بگذشت و دیگر باز نخواهد آمد.

حکیمی گفت: دروغ را بگذار چه زمانی نیز که پنداری به سود تست، ترا زیان رساند. و راستی پیشه کن، چه زمانی هم که پنداری زیانت رساند، سودت رساند.

دروغزن را دزد بدتر است، چه دزد مال ترا دزدد اما دروغزن خرد ترا دزدد. از علامات دروغزن یکی این که بی آن که از وی سوگندان خواهند، سوگند خورد.

- روزه طول داد و با استخوان افطار کرد.

- غیبتش طولانی شد و ناکام باز آمد.

- نزدیک است که بدگمان بگوید: مرا بگیرید.

- هر سیاهی خرما نیست و هر سپیدی چربی.

- کسی که غایب بود، ناکام ماند و سهم وی را یاران خورند.

- شهری را خراب می کند و کاخی می سازد.

- دسته ی پیمان گوش وسوسه را می پیچاند.

- اگر جغد را خیری بود، از دست شکارچیان جان بدر نمی برد.

- مرد هنگام آزمون سرفراز یا سرافکنده شود.

- مردمان از بیم خواری خوار شوند.

کم گوی ولی قصه ی درمان که به این درد

حیف است که آلوده ی درمان شده باشی

گرگی استخوانی بلعید که گلوگیرش شد. کلنگی سر در دهان او کرد و استخوان را بیرون آورد و سپس دستمزد خواست. گرگ پاسخش داد: شرم نداری که سرت را در دهان من کرده ای و به سلامت بیرون آورده ای و دستمزد نیز طلب کنی؟

شبها ز دم هوا فسرده چو یخم

زانو به شکم کشیده همچون ملخم

چنبر شده ام چنان که می نشناسد

کس موی زهار را زموی زنخم

ای بی تو مرا امید بهبودی نه

با من تو چنان که پیش از این بودی نه

میدانستم که عهد و پیمان مرا

در هم شکنی ولی بدین زودی نه

رقیب مانع قتلم چه میشوی بگذار

که مرگ پیش ولی بهتر از حمایت تست

میکرد به غمزه سینه کاوی

پنداشت که دل به جاست ما را

دست حاجت کشیده سر در پیش

آمدم بر درت من درویش

مگرم رحمت تو گیرد دست

ور نه اسباب نامرادی هست

چون چتر سنجری رخ بختم سیاه باد

با فقر اگر بود هوس ملک سنجرم

تا یافت جان من خبر از ذوق نیم شب

صد ملک نیمروز به یک جو نمی خرم

ای وای به من گر تو به چشم همه مردم

زین گونه نمائی که به چشم من حیران