آن نفس کشته مجاهده، آن دل زنده مشاهده، آن سالک حضرت ملکوت، آن شاهد عزت جبروت، آن نقطه دایره لانقطی، شیخ وقت، سری سقطی رحمةالله علیه، امام اهل تصوف بود و در اصناف علم بکمال بود و دریای اندوه و درد بود و کوه حلم و ثبات بود و خزانه مروت و شفقت بود و در رموز و شارات اعجوبه بود و اول کسی که در بغداد سخن حقایق و توحید گفت او بود و بیشتر از مشایخ عراق مرید وی بودند و خال جنید بود و مرید معروف کرخی بود و حبیب راعی را دیده بود و در ابتدا در بغداد نشستی دکانی داشت و پرده از در دکان درآویخته بود و نماز کردی هر روز چندین رکعت.نماز کردی یکی از کوه لکام بیامد به زیارت وی و پرده از آن در برداشت و سلام گفت و سری را گفت فلان پیر از کوه لکام ترا سلام گفت.
سری گفت: وی در کوه ساکن شده است پس کاری نباشد مرد باید که در میان بازار بحق مشغول تواند بود چنانکه یک لحظه از حق تعالی غایب نبود.
نقلست که در خرید و فروخت جز ده نیم سود نخواستی، یکبار بشصت دینار بادام خرید.
بادام گران شد دلال بیامد و گفت: بفروش.
گفت: به چند دینار؟
گفت: به شصت و سه دینار.
گفت: بهاء بادام امروز نود دینار است.
گفت: قرار من اینست که هر ده دینار نیم دینار بیش نستانم من عزم خود نقض نکنم.
دلال گفت: من نیز روا ندارم که کالای توبکم بفروشم نه دلال فروخت و نه سری روا داشت در اول سقط فروشی کردی.
یک روز بازار بغدد بسوخت. اورا گفتند بازار بسوخت. گفت: من نیز فارغ گشتم. بعد از آن نگاه کردند و دکان او نسوخته بود چون آن چنان بدید آنچه داشت بدرویشان بداد و طریق تصوف پیش گرفت.
ازو پرسیدند: که ابتداء حال تو چگونه بود؟
گفت: روزی حبیب راعی بدکان من برگذشت من چیزی بدو دادم که بدرویشان بده.
گفت: جزاک الله و آن روز این دعا بگفت
دنیا بر دل من سرد شد. تا روز دیگر معروف کرخی میآمد کودکی یتیم با او همرا ه، گفت این کودک را جامه کن من جامه کردم.
معروف گفت: خدای تعالی دنیا را بر دل تو دشمن گرداند و ترا ازین شغل راحت دهاد. من بیکبارگی از دنیا فارغ آمدم از برکات دعای معروف و کس در ریاضت آن مبالغت نکرد که او تا بحدی که جنید گفت هیچکس را ندیدم در عبادت کاملتر از سری که نود و هشت سال بر او بگذشت که پهلو بر زمین ننهاد، مگر در بیماری مرگ و گفت چهل سالست تا نفس از من گز و انگبین میخواهد و من ندادمش.
و گفت: هر روزی چند کرت در آینه بنگرم از بیم آنکه نباید که از شومی گناه رویم سیاه شده باشد.
و گفت: خواهم که آنچه بر دل مردمان است بر دل من هستی از اندوه تا ایشان فارغ بودندی از اندوه.
و گفت: اگر برادری بنزدیک من آید و من دست بمحاسن فرود آرم ترسم که نامم را در جریده منافقان ثبت کنند و بشر حافی گفت: من از هیچ کس سوال نکردمی مگر از سری که زهد او را دانسته بودم که شاد شود که چیزی از دست وی بیرون شود.
وجنید گفت: یک روز بر سری رفتم میگریست.
گفتم: چه بوده است؟
گفت: در خاطرم آمد که امشب کوزه ای را بر آویزم تا آب سرد شود.
در خواب شدم حوری را دیدم گفتم: تو از آن کیستی؟
گفت: از آن کسی که کوزه برنیاویزد تا آب خنک شود و آن حور کوزه مرا بر زمین زد. اینک بنگر جنید گفت: سفالهای شکسته دیدم تا دیرگاه آن سفالها آنجا افتاده بود.
جنید گفت: شبی خفته بودم بیدار شدم سر من تقاضا کرد که بمسجد شونیزیه رو پس برفتم شخصی دیدم هایل بترسیدم. مرا گفت: یا جنید از من میترسی؟
گفتم: آری.
گفت: اگر خدایرا بسزا بشناخته ای جز از وی نترسیدی.
گفتم: تو کیستی؟
گفت: ابلیس.
گفتم: میبایستی که ترا دیدمی.
گفت: آن ساعت که از من اندیشیدی از خدای غافل شدی و ترا خبر نی، مراد از دیدن من چه بود؟
گفتم: خواستم تا پرسم که ترا بر فقرا هیچ دست باشد؟
گفت: نی،
گفتم: چرا؟
گفت: چون خواهم که بدنیا بگیرمشان بعقبی گریزند و چون خواهم که بعقبی بگیرمشان بمولی گریزند و مرا آنجا راه نیست.
گفتم: اگر بر ایشان دست نیابی ایشانرا هیچ بینی؟
گفت: بینم. آنگاه که در سماع و وجد افتند بینمشان که از کجا مینالند این بگفت و ناپدید شد.
چون بمسجد درآمدم سری را دیدم سر بر زانو نهاده سر برآورد و گفت: دروغ میگوید آن دشمن خدای که ایشان از آن عزیزترند که ایشان بابلیس نماید.
جنید گفت: با سری بجماعتی از مخنثان برگذشتم بدل من درآمد که حال ایشان چون خواهد بود؟
سری گفت: هرگز بدل من نگذشته است که مرا بر هیچ آفریده فضل است در کل عالم.
گفتم: یا شیخ نه بر مخنثان خود را فضل نهاده ای.
گفت: هرگز نی.
جنید گفت: بنزدیک سری درشدم ویرا دیدم متغیر،
گفتم: چه بوده است؟
گفت: پرئی از پریان بر من آمد. و سوال کرد که حیاء چه باشد؟ جواب دادم آن پری آب گشت. چنین که میبینی.
نقلست که سری خواهری داشت دستوری خواست که این خانه ترا بروبم. دستوری نداد.
گفت: زندگانی من کراء این نکند تا یک روز درآمد پیرزنی را دید که خانه وی میرفت.
گفت: ای برادر مرا دستوری ندادی تا خدمت تو کردمی. اکنون نامحرمی آورده ای.
گفت: ای خواهر دل مشغول مدار، که این دنیا است که در عشق ما سوخته است. و از ما محروم بود، اکنون از حق تعالی دستوری خواست تا از روزگار ما نصیبی بود او را جاروب حجره ما بدو دادند.
یکی از بزرگان میگوید چندین مشایخ را دیدم هیچ کس را بر خلق خدای چنان مشفق نیافتم که سری را.
نقلست که هرکه سلامش کردی روی ترش کردی و جواب گفتی از سر این پرسیدند.
گفت: پیغامبر صلی الله علیه و علی آله و سلم، گفته است که هرکه سلام کند بر مسلمانی صد رحمت فرود آید. نود آنکس را بود که روی تازه دارد من روی ترش کرده ام تا نود رحمت او را بود.
اگر کسی گوید این ایثار بود و درجه ایثار از آنچه او کرد زیادت است. پس چگونه او را به از خود خواسته باشد. گویم نحن نحکم بالظاهر روی ترش کردن را بظاهر حکم توانی کردن اما بر ایثار حکم نمیتوان کردن یا از سر صدق بود یا نبود از سر اخلاص بود یا نبود لاجرم آنچه بظاهر بدست او بود بجای آورد.
نقلست که یکبار یعقوب علیه السلام را بخواب دید. گفت: ای پیغامبر خدای این چه شور است که از بهر یوسف در جهان انداخته ای؟
چون ترا بر حضرت بار هست حدیث یوسف را بباد برده. ندائی بسر او رسید که یا سری دل نگاه دار و یوسف را بوی نمودند نعره ای بزد و بیهوش شد و سیزده شبانروز بی عقل افتاده بود. چون بعقل باز آمد. گفتند: این جزای آنکس است که عاشقان درگاه ما را ملامت کند.
نقلست که کسی پیش سری طعامی آورد و گفت: چند روز است نان نخورده ای؟
گفت: پنج روز.
گفت: گرسنگی تو گرسنگی بخل بوده است گرسنگی فقر نبوده است.
نقلست که سری خواست که یکی از اولیا را بیند. پس باتفاق یکی را بر سر کوهی بدید چون بوی رسید، گفت: السلام علیک تو کیستی؟
گفت: او.
گفت: تو چه میکنی؟
گفت: او.
گفت: تو چه میخوری؟
گفت: او.
گفت: این که میگویی او، ازین خدای را میخواهی؟ این سخن بشنید نعره ای بزد و جان بداد.
نقلست که جنید گفت: سری مرا روزی از محبت پرسید.
گفتم: گروهی گفتند موافقت است و گروهی گفتند اشارت است و چیزهای دیگر گفته است. سری پوست دست خویشرا بگرفت و بکشید پوست از دستش برنخاست. گفت: بعزت او که اگر گویم این پوست از دوستی او خشک شده است راست گویم و از هوش بشد و روی او چون ماه گشت.
نقلست که سری گفت بنده بجایی برسد در محبت که اگر تیری یا شمشیری بر وی زنی خبر ندارد و از آن خبر بود اندر دل من تا آنگاه که آشکارا شد که چنین است.
سری گفت: چون خبر مییابم که مردمان بر من میآیند تا از من علم آموزند دعا گویم، یارب تو ایشانرا علمی عطا کن که مشغول گرداند تا من ایشانرا بکار نیایم که من دوست ندارم که ایشان سوی من آیند.
نقلست که مردی سی سال بود تا در مجاهده ایستاده بود.
گفتند: این بچه یافتی؟
گفت: بدعاء سری.
گفتند: چگونه؟
گفت: روزی بدر سرای او شدم و در بکوفتم. او در خلوتی بود. آواز داد که کیست؟
گفتم: آشنا.
گفت: اگر آشنا بودی مشغول او بودی و پروای مات نبود ی. پس گفت: خداوندا بخودش مشغول کن چنانکه پروای هیچ کسش نبود.
همین که این دعا گفت: چیزی بر سینه من فرود آمد و کار من بدینجا رسید.
نقلست که یک روز مجلس میگفت. یکی از ندیمان خلیفه میگذشت. نام او احمد یزید کاتب بود با تجملی تمام و جمعی خادمان و غلامان گرد او درآمده. گفت: باش تا بمجلس این مرد رویم که نباید رفت، بس دلم آنجا بگرفت. پس به مجلس سری رفت و بنشست و بر زبان سری رفت که در هجده هزار عالم هیچ کس نیست از آدمی ضعیف تر و هیچ کس از انواع خلق خدای در فرمان خدای چنان عاصی نشود که آدمی که اگر نیکو شود چنان نیکو شود که فرشته رشک برد از حالت او و اگر بد شود چنان بد شود که دیو را ننگ آید از صحبت او، عجب از آدمی بدین ضعیفی که عاصی شود در خدای بدین بزرگی این تیری بود که از کمان سری جدا شد بر جان احمد آمد.
چندان بگریست که از هوش بشد. پس گریان برخاست و بخانه رفت و آن شب هیچ نخورد و سخن نگفت. دیگر روز پیاده به مجلس آمد اندوهگین و زرد روی چون مجلس بآخر رسید، برفت بخانه. روز سوم پیاده تنها بیامد. چون مجلس تمام شد پیش سری آمد و گفت: ای استاد آن سخن تو مرا گرفته است و دنیا بر دل من سرد گردانیده ای. میخواهم که از خلق عزلت گیرم و دنیا را فرو گذارم. مرا بیان کن راه سالکان.
گفت: راه طریقت خواهی یا راه شریعت؟
راه عام خواهی یا راه خاص یا هر دو؟
گفت هر دو را بیان کن.
گفت: راه عام آنست که پنج نماز پس امام نگاه داری و زکوة بدهی. اگر مال باشد از بیست دینار نیم دینار و راه خاص آنست که همه دنیا را پشت پای زنی و به هیچ از آرایش وی مشغول نشوی اگر بدهند قبول نکنی و تو دانی اینست این دو راه پس از آنجا برون آمد و روی به صحرائی نهاد. چون روزی چند برآمد، پیرزنی موی کنده و روی خراشیده بیامد نزدیک سری، گفت: ای امام مسلمانان فرزندکی داشتم جوان و تازه روی به مجلس تو آمد خندان و خرامان و بازگشت گریان و گدازان. اکنون چند روزیست تا غایب شده است و نمیدانم که کجاست!
دلم در فراق او بسوخت. تدبیر این کار من بکن از بس زاری که کرد سری را رحم آمد، گفت: دل تنگی مکن که جز خیر نبود. چون بیاید من ترا خبر دهم که وی ترک دنیا گفته است و اهل دنیا را مانده، تایب حقیقی شده است.
چون مدتی برآمد شبی احمد بیامد سری خادم را گفت: برو و پیرزن را خبر ده. پس سری احمد را دید زردروی شده و نزار گشته و بالای سرش دوتا گشته.
گفت: ای استاد مشفق چنانکه مرا درراحت افکندی و از ظلمات برهانیدی، خدای ترا راحت دهاد، و راحت دو جهانی ترا ارزانی داراد. ایشان درین سخن بودند که مارد احمد و عیال او بیامدند و پسرکی خرد داشت و بیاوردند چون مادر را چشم بر احمد افتاد و آن حال بدید، که ندیده بود، خویشتن در کنار او افکند و عیال نیز بیکسوی زاری کرد و پسرک میگریست. خروشی از همه برآمد. سری گریان شد. بچه خویشتن را در پای او انداخت. هرچند کوشیدند تا او را بخانه برند البته سود نداشت.
گفت: ای امام مسلمانان چرا ایشان را خبر کردی که کار مرا بزیان خواهند آورد!
گفت: مادرت بسیار زاری کرده بود من از وی پذیرفته ام. پس احمد خواست که بازگردد. زن گفت: مرا بزندگی بیوه کردی و فرزندان یتیم کردی. آن وقت که ترا خواهد من چکنم؟
لاجرم پسر را با خود برباید گرفت.
گفت: چنین کنم فرزند را.
آن جامه نیکو از وی بیرون کرد و پاره گلیم بر وی انداخت و زنبیل در دست او نهاد و گفت روان شو.
مادر چون آن حال بدید گفت: من طاقت این کار ندارم. فرزند را درربود.
احمد زن را گفت: ترا نیز وکیل خود کردم اگر خواهی پای ترا گشاده کنم. پس احمد بازگشت و روی به صحرا نهاد تا سالی چند بر آمد شبی نماز خفتن بودکه کسی روی بخانقاه سری نهاد و درآمد و گفت: مرا احمد فرستاده است میگوید که کار من تنگ درآمده است مرا دریاب.
شیخ برفت احمد را دید در گورخانه ای برخاک خفته و نفس بلب آمده و زبان میجنبانید. گوش داشت میگفت: لمثل هذا فلیعمل العالمون. سری سر وی برداشت و از خاک پاک کرد و بر کنار خود نهاد احمد چشم باز کرد. شیخ را دید. گفت: ای استاد بوقت آمدی که کار من تنگ درآمده است. پس نفس منقطع شد. سری گریان روی بشهر نهاد تا کار او بسازد خلقی را دید که از شهر بیرون میآمدند، گفت: کجا میروید؟
گفتند: خبر نداری که دوش از آسمان ندائی آمد که هرکه خواهد که بر ولی خاص خدای نماز کند گو بگورستان شو نیزیه روید و نفس وی چنین بود که مریدان چنان میخواستند و اگر خود از وی جنید خاست تمام بود و سخن اوست که ای جوانان کار بجوانی کنید پیش از آنکه به پیری رسید که ضعیف شوید و در تقصیر بمانید، چنین که من مانده ام و این وقت که این سخن گفت، هیچ جوان طاقت عبادات او نداشت و گفت: سی سالست که استغفار میکنم از یک شکر گفتن. گفتند: چگونه؟
گفت بازار بغداد بسوخت. اما دکان من نسوخت مرا خبر دادند. گفتم: الحمدلله از شرم آنکه خود را به از برادران مسلمان خواستم و دنیا را حمد گفتم از آن استغفار میکنم و گفت اگر یک حرف از وردی که مراست فوت شود هرگز آنرا قضا نیست و گفت دور باشید از همسایگان توانگر و قرایان بازار و عالمان امیران.
و گفت: هرکه خواهد که به سلامت بماند دین او و براحت رساند دل او و تن او و اندک شود غم او، گو از خلق عزلت کن که اکنون زمان عزلت است و روزگار تنهایی.
و گفت: جمله دنیا فضولست مگر پنج چیز؛ نانی که سد رمق بود، آبی که تشنگی ببرد، جامه ای که عورت بپوشد، خانه ای که در آنجا تواند بود و علمی که بدان کار میکنی.
و گفت: هر معصیت که از سبب شهوت بود امید توان داشت به آمرزش آن و هر معصیت که آن بسبب کبر بود امید نتوان داشت به آمرزش آن زیرا که معصیت ابلیس از کبر بود و زلت آدم از شهوت.
و گفت: اگر کسی در بستانی بود که درختان بسیار باشد بر هر برگ درختی مرغی نشسته و بزبانی فصیح میگویند السلام علیک یا ولی الله. آنکس که نترسد که آن مکر است و استدراج بر وی بیابد ترسید.
و گفت: علامت استدراج کوریست از عیوب نفس.
و گفت: مکر قولی است بی عمل.
و گفت: ادب ترجمان دلست.
و گفت: قوی ترین قوتی آنست که بر نفس خود غالب آیی و هرکه عاجز آید از ادب نفس خویش از ادب غیری عاجز تر بود هزار بار.
و گفت: بسیارند جمعی که گفت ایشان موافق فعل نیست، اما اندک است آنکه فعل او موافق گفت اوست.
و گفت: هرکه قدر نعمت نشناسد زوال آیدش از آنجا که نداند.
و گفت: هرکه مطیع شود، آنرا که فوق اوست، مطیع او شود آنکه دون اوست.
و گفت: زبان ترجمان دل توست و روی تو آیینه دل تست بر روی تو پیدا شود هرآنچه در دل پنهان داری.
و گفت: دلها سه قسم است؛ دلی است مثل کوه که آنرا هیچ از جای نتواند جنبانید. دلی است مثل درخت که بیخ او ثابت است، اما باد او را گاه گاهی حرکتی دهد و دلی است مثل پری که با باد میرود و بهر سوی میگردد.
و گفت: دلهای ابرار معلق به خاتمت است و دلهای مقربان معلق بسابقت است. معنی آنست که حسنات ابرار سیئات مقربان است و حسنه سیئه از آن میشود که برو فرو میآید بهر چه فرو آیی کار بر تو ختم شود و ابرار آن قومیند که فرو آیند که ان الابرار لفی نعیم، بر نعمت فرو آیند لاجرم دلهای ایشان معلق خاتمت است اما سابقان راکه مقربانند چشم در ازل بود. لاجرم هرگز فرونیایند که هرگز بازل نتوان رسید، ازین جهت چون بر هیچ فرو نیایند ایشانرا بزنجیر به بهشت باید کشید.
و گفت: حیا و انس به در دل آیند اگر در دلی زهد و ورع باشد فرود آیند و اگر نه باز گردند.
و گفت: پنج چیز است که قرار نگیرد در دل اگر در آن دل چیزی دیگر بود خوف از خدای و رجاء بخدای و دوستی خدای و حیا از خدای و انس بخدای.
و گفت: مقدار هر مردی در فهم خویش بر مقدار نزدیکی دل او بود بخدای.
و گفت: فهم کننده ترین خلق آن بود که فهم کند اسرار قرآن و تدبر کند در آن اسرار.
و گفت: صابرترین خلق کسی است که بر خلق صبر تواند کرد.
و گفت: فردا امتان را بانبیا خوانند ولیکن دوستانرا بخدای باز خوانند.
و گفت: شوق برترین مقام عارفست.
و گفت: عارف آنست که خوردن وی خوردن بیماران بود و خفتن وی خفتن مارگزیدگان بود و عیش وی عیش غرقه شدگان بود.
و گفت: در بعضی کتب منزل نوشته است که خداوند فرمود که ای بنده من، چون ذکر من بر تو غالب شود من عاشق تو شوم و عشق اینجا بمعنی محبت بود.
و گفت: عارف آفتاب صفت است که بر همه عالم بتابد و زمین شکل است که بار همه موجودات بکشد و آب نهادست که زندگانی دلهای همه بدو بودو آتش رنگست که عالم بدو روشن گردد.
و گفت: تصوف نامیست سه معنی را، یکی آنکه معرفتش نور ورع فرونگیرد و در عالم باطن هیچ نگوید که نقض ظاهر کتاب بود و کرامات او را بدان دارد که مردم باز دارد از محارم.
و گفت: علامت زاهد آرام گرفتن نفس است از طلب و قناعت کردن است بدانچه از گرسنگی برود بر وی و راضی بودن است بدانچه عورت پوشی بود و نفور بودن نفس است از فضول و برون کردن خلق از دل و گفت سرمایه عبادت زهد است در دنیا و سرمایه فتوت رغبت است در آخرت.
و گفت: عیش زاهد خوش نبود که وی بخود مشغول است و عیش عارف خوش بود چون از خویشتن مشغول بود.
و گفت: کارهای زهد همه بر دست گرفتم هر چه خواستم ازو یافتم مگر زهد.
و گفت: هرکه بیاراید در چشم خلق آنچه درو نبود بیفتد از ذکر حق.
و گفت: هرکه بسیار آمیخت با خلق از اندکی صدق است.
و گفت: حسن خلق آنست که خلق را نرنجانی و رنج خلق بکشی بی کینه و مکافات.
و گفت: از هیچ برادر بریده مشو در گمان و شک و دست از صحبت او باز مدار بی عتاب.
و گفت: قوی ترین خلق آنست که با خشم خویشتن برآید.
و گفت: ترک گناه گفتن سه وجه است؛ یکی از خوف دوزخ و یکی از رغبت بهشت و یکی از شرم خدای.
و گفت: بنده کامل نشود تا آنگاه که دین خود را بر شهوات اختیار نکند.
نقلست که یکی روز در صبر سخن میگفت کژدمی چند بار او را زخم زد. آخر گفتند چرا او را دفع نکردی؟ گفت شرم داشتم چون در صبر سخن میگفتم و در مناجات گفته است الهی عظمت تو مرا باز برید از مناجات تو و شناخت من بتو مرا انس داد با تو.
و گفت: اگر نه آنستی که تو فرموده ای که مرا یاد کن بزبان و اگر نه یاد نکردمی یعنی تو در زبان نگنجی و زبانی که به لهو آلوده است بذکر تو، چگونه گشاده گردانم؟ جنید گفت: که سری گفت نمیخواهم که در بغداد بمیرم از آنکه ترسم که مرا زمین نپذیرد و رسوا شوم و مردمان بمن گمان نیکو برده اند ایشانرا بد افتد چون بیمار شد بعیادت او درشدم بادبیزنی بود برگرفتم و بادش میکردم گفت ای جنید بنه که آتش تیز تر شود. جنید گفت: حال چیست؟
گفت: عبدا مملوکا لایقدر علی شیئی.
گفتم: وصیتی بکن.
گفت: مشغول مشو بسبب صحبت خلق از صحبت حق تعالی.
جنید گفت: اگر این سخن را پیش ازین گفتنی با تو نیز صحبت نداشتمی و نفس سری سپری شد رحمةالله علیه رحمةواسعة.
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: سری سقطی، یکی از بزرگان اهل تصوف و علم، در بغداد زندگی میکرد و مورد احترام مشایخ دیگر نیز بود. او در ابتدا به کار خرید و فروش میپرداخت ولی با دریافت دعای معروف کرخی، به تصوف روی آورد و دنیا را ترک کرد. سری با زحمت و مجاهدت بسیار به عبادی بینظیر رسید و تا نود و هشت سال عمر کرد. او در زندگی پر از ذکات و مراتب عالی ایثار و اندیشههای عمیق دینی و انسانی، از اشخاصی بود که به زهد و تقوی معروف بود. وی برای شناخت خداوند و تخلیه دل از دنیا تلاش میکرد و از انبوهی از وابستگیهای دنیوی دوری میجست.
سری شجاعت در برابر وسوسههای نفس و دنیا داشت و به سختی از مادیات فاصله میگرفت. در دیالوگها و گفتگوهایش با دیگران، به حقیقت و راه راست اشاره میکرد و از تأمل در قرآن و مسائل اخلاقی و روحانی سخن میگفت. او معتقد بود که محبت واقعی، نیازمند صبر و خودداری است و انسان باید در برابر آزمونهای زندگی هوشیار باشد. اندیشههای او نشاندهنده عمق آگاهی و ارتباطات عمیق روحانیاش با خداوند و همگان بود.
سری با زهد و عبادتهای خود، مراقب قلوب مردم بود و جویای حال ایشان. او بهطور مداوم در حال مراقبه و نگریستن به دلهای خود و دیگران بود و بر این باور بود که انسان باید از خودخوازی و دنیاپرستی دوری کند. در نهایت، وی با درک عمیق از وجود، رویکردی جامع و کامل به توحید و تصوف را ارائه داد.
هوش مصنوعی: او شخصی بود که در تلاش و کوشش به سختی کوشید و دلش از دیدن حقیقت زنده بود. او سالکی در مسیر ملکوت و گواهی از عظمت و بزرگی بود. وی در علم به کمال رسید و دریایی از اندوه و درد و کوهی از صبر و استقامت بود. او مظهر مروت و لطف بود و در علوم باطنی و رمزها توانایی خاصی داشت. او اولین کسی بود که در بغداد درباره حقیقت و توحید صحبت کرد و بسیاری از مشایخ عراق مرید او بودند. او با جنید ارتباط نزدیکی داشت و مرید معروف کرخی بود و حبیب راعی را نیز ملاقات کرده بود. در آغاز در بغداد دکانی داشت و همواره بر در آن پردهای آویخته بود و هر روز چندین رکعت نماز میخواند. در یکی از روزها، یکی از کوهنوردان لکام به زیارت او آمد و پرده را کنار زد و سلام کرد و گفت که فلان پیر از کوه لکام به او سلام رسانده است.
هوش مصنوعی: سری گفت: او در کوه زندگی میکند، پس نیازی نیست که مرد در بازار باشد. بلکه او باید به طور صحیح و درست مشغول باشد، به گونهای که حتی برای یک لحظه از یاد خدا غافل نشود.
هوش مصنوعی: روایت است که در معاملات، تنها ده و نیم دینار سود خواسته است و یک بار شصت دینار بادام خریده است.
هوش مصنوعی: بادام قیمتش بالا رفته و دلالی آمده و گفت: آن را بفروشید.
هوش مصنوعی: گفت: چند دینار میخواهی؟
هوش مصنوعی: گفت: به شصت و سه دینار است.
هوش مصنوعی: او گفت: امروز قیمت بادام نود دینار است.
هوش مصنوعی: او گفت: تصمیم من این است که هر ده دینار تنها نیم دینار بیشتر دریافت نکنم و نمیخواهم به عزم خود لطمه بزنم.
هوش مصنوعی: دلال گفت: من هم اجازه نمیدهم که کالای تو را بفروشم. نه اینکه دلال فروخت و نه اینکه کسی رضایت داد که اول حراجی راه بیندازی.
هوش مصنوعی: یک روز بازار بغداد به آتش کشیده شد و کسی به او گفت که بازار سوخته است. او پاسخ داد که به این خبر او هم آزاد شده است. سپس نگاهی به surroundings خود کرد و دید که دکان او آسیب ندیده است. از آن پس، او همه چیزهایی که داشت را به درویشان بخشید و به راه تصوف روی آورد.
هوش مصنوعی: از او سوال کردند: ابتدا وضعیت تو چگونه بود؟
هوش مصنوعی: روزی حبیب راعی از کنار من رد شد و من چیزی به او دادم تا به درویشان بدهد.
هوش مصنوعی: گفت: خدایت پاداش نیکو دهد و آن روز این دعا را خواند.
هوش مصنوعی: دل من از دنیا سرد و بیروح شده بود. تا فردا که معروف کرخی آمد و یک کودک یتیم نیز همراه او بود. او گفت: "این کودک را لباس بپوشانید." من هم برای آن کودک لباس آماده کردم.
هوش مصنوعی: معروف گفت: خداوند دنیا را برای تو به عنوان یک دشمن قرار داده و تو را از این کار راحت کرده است. من به یکباره از دنیا جدا شدم و این به برکت دعای معروف بود. هیچ کس را در ریاضت و عبادت به اندازه سری ندیدم که نود و هشت سال زندگی کرد و جز در زمان بیماری به زمین نافتاد. او گفت که چهل سال است که نفسش درخواست گز و انگبین میکند و او به آن پاسخ نمیدهد.
هوش مصنوعی: او گفت: هر روز چند بار به آینه نگاه میکنم، از ترس اینکه نکند به خاطر گناهانم چهرهام سیاه شده باشد.
هوش مصنوعی: او گفت: میخواهم که احساسات مردم بر دل من نیز وجود داشته باشد تا از غم و اندوه آنها رهایی یابم.
هوش مصنوعی: او گفت: اگر برادری به نزد من بیاید و من دستانم را بر روی محاسنش بگذارم، نگرانم که نامم در لیست منافقان ثبت شود. بشر حافی پاسخ داد: من هیچ زمانی از کسی سوال نکردهام مگر از کسی که زهد او را میشناختم و میدانستم که اگر چیزی از دستش برود، خوشحال میشود.
هوش مصنوعی: وجنید گفت: یک روز به جایی رفتم و دیدم که کسی در حال گریه کردن است.
هوش مصنوعی: من پرسیدم: چه اتفاقی افتاده است؟
هوش مصنوعی: گفت: به یادم افتاد که امشب کوزهای را بیاویزم تا آب داخل آن خنک شود.
هوش مصنوعی: در خواب، حوریای را دیدم و از او پرسیدم: تو کی هستی؟
هوش مصنوعی: او گفت: از کسی که کوزهای برنمیدارد تا آب خنک شود و آن حور کوزهام را به زمین انداخت. حالا نگاه کن، جنید گفت: سفالهای شکستهای را دیدم که مدت زیادی آنجا بر زمین افتاده بودند.
هوش مصنوعی: جنید میگوید: شبی که خواب بودم، ناگهان بیدار شدم و سرم احساس کرد که باید به مسجد بروم. در آنجا فردی را دیدم که مرا ترساند. او به من گفت: "ای جنید، آیا از من میترسی؟"
هوش مصنوعی: گفتم: بله.
هوش مصنوعی: او گفت: اگر خداوند را به خوبی شناختهای، نباید از کسی جز او بترسی.
هوش مصنوعی: گفتم: تو کی هستی؟
هوش مصنوعی: ابلیس گفت.
هوش مصنوعی: بهتو گفتم که باید تو را ببینم.
هوش مصنوعی: گفت: در آن لحظه که به من فکر کردی، از یاد خدا غافل شدی و خودت هم متوجه نشدی. منظورت از دیدن من چه بود؟
هوش مصنوعی: گفتم: میخواستم بپرسم آیا تو به فقیران کمکی میکنی؟
هوش مصنوعی: گفت: نه،
هوش مصنوعی: گفتم: چرا؟
هوش مصنوعی: گفت: وقتی میخواهم که آنها را به دنیا بیاورم، به عقب میروند و وقتی میخواهم که آنها را به عقب ببرم، به دنیا میآیند و من در آنجا راهی ندارم.
هوش مصنوعی: گفتم: اگر نتوانی به آنها دسترسی پیدا کنی، آیا هیچ چیزی از آنها نخواهی دید؟
هوش مصنوعی: گفت: میبینم. سپس وقتی در حال شور و شوق قرار میگیرند، میبینم که از کجا ناله میکنند. این را گفت و ناگهان ناپدید شد.
هوش مصنوعی: وقتی به مسجد وارد شدم، شخصی را دیدم که سرش را روی زانویش گذاشته بود. او سرش را بلند کرد و گفت: آن دشمن خدا که ادعا میکند این افراد از آن عزیزان با ارزشترند، دروغ میگوید.
هوش مصنوعی: جنید گفت: با گروهی از مردان همجنسگرا ملاقات کردم و در دل به این فکر افتادم که حال و وضع آنها چگونه خواهد بود؟
هوش مصنوعی: سری گفت: هیچ موجودی در تمام جهان نیست که به خاطر من، به کسی برتری و فضیلت داده شده باشد.
هوش مصنوعی: گفتم: ای شیخ، تو بر مردان ناتوان خود فخر میکنی.
هوش مصنوعی: او گفت: هرگز نه.
هوش مصنوعی: جنید گفت: به نزدیکی او رفتم و دیدم که حالش تغییر کرده است.
هوش مصنوعی: گفتم: چه بوده است؟
هوش مصنوعی: او گفت: یک پری از پریان به من نزدیک شد و از من پرسید که حیاء چیست؟ من به او پاسخ دادم که آن پری به مانند آب شده است. همینطور که اکنون مشاهده میکنی.
هوش مصنوعی: روایتی است که خواهر سری از او خواسته بود که این خانه را تمیز کند، اما او دستوری در این زمینه نداد.
هوش مصنوعی: او گفت: زندگی من اینگونه نیست که روزی به درآمد پیرزنی برسم که به خانهاش میروم.
هوش مصنوعی: گفت: ای برادر، تو دستوری به من ندادهای که به تو خدمت کنم. حالا نامحرمی را به جمع ما آوردهای.
هوش مصنوعی: گفت: ای خواهر، نگران نباش؛ این دنیا است که در عشق ما دچار مشکل شده است. او از ما دور بود، اما اکنون از خداوند خواستهای دارد تا از روزگار ما چیزی برایش به دست آورد و این درخواست به حجره ما آورده شده است.
هوش مصنوعی: یکی از شخصیتهای بزرگ میگوید که از میان چندین عالم و شیخ، هیچکس را به اندازه «سری» در محبت و دلسوزی برای خلق خدا نیافته است.
هوش مصنوعی: داستانی هست که اگر به کسی سلام کنی و او با چهرهای برافروخته جواب دهد، این باعث میشود که دیگران از او بپرسند که چرا چنین رفتاری نشان داده است.
هوش مصنوعی: او گفت: پیامبر (ص) فرمودهاند که هر کس بر مسلمانی سلام کند، صد رحمت بر او نازل میشود. نود رحمت برای کسی است که چهرهای خندان دارد، اما من با چهرهای عبوس و ترش روییدهام تا نود رحمت او را بپذیرم.
هوش مصنوعی: اگر کسی بگوید که این عمل ایثار است و درجه ایثار او بیشتر از آن چیزی است که انجام داده، پس چطور میتوان او را از خودخواه قلمداد کرد؟ من میگویم ما فقط میتوانیم ظاهر را قضاوت کنیم، مثلاً اگر کسی رویش را ترش کند، طبق ظاهر میتوانیم بگوییم که این کار زشت است. اما در مورد ایثار نمیتوانیم قضاوت کنیم که آیا از صدق و خلوص درونی ناشی شده یا نه. بنابراین، هر آنچه که به ظاهر از او بروز کرده، باید مورد توجه قرار گیرد.
هوش مصنوعی: روزی یعقوب علیه السلام خوابی دید و در آن از خداوند سوال کرد که: ای پیامبر خدا، این چه هیاهو و شور و شوقی است که برای یوسف در دنیا ایجاد کردهای؟
هوش مصنوعی: به خاطر اینکه تو در محضر خدا هستی، داستان یوسف را به یاد میآوریم. صدایی به او رسید که به او گفت: «ای دل، حواست را نگهدار» و او دراثر شدت احساساتش فریاد زد و بیهشی به زمین افتاد و سیزده روز و شب بدون عقل گذراند. وقتی به حالت عادی بازگشت، گفتند: این نتیجه کار کسانی است که عاشقان ما را سرزنش میکنند.
هوش مصنوعی: گفته میشود که کسی غذایی به سر میآورد و میپرسد: چند روز است که نان نخوردهای؟
هوش مصنوعی: او گفت: پنج روز.
هوش مصنوعی: او گفت: گرسنگی تو ناشی از بخل است نه از فقر.
هوش مصنوعی: روزی کسی خواست یکی از اولیا الهی را ببیند. پس به همراهی یکی از دوستانش به بالای کوهی رفت و هنگامی که به آنجا رسید، به فردی که آنجا بود سلام کرد و پرسید: سلام بر تو، تو کیستی؟
هوش مصنوعی: گفت: او.
هوش مصنوعی: او پرسید: تو چه کار میکنی؟
هوش مصنوعی: او گفت.
هوش مصنوعی: او گفت: تو چه چیزی میخوری؟
هوش مصنوعی: او گفت.
هوش مصنوعی: او گفت: آیا واقعاً میخواهی که او را از آن خدا بخواهی؟ این حرف را که شنید، فریادی کشید و جانش را از دست داد.
هوش مصنوعی: نقل شده است که جنید یک روز درباره محبت از من سوال کرد.
هوش مصنوعی: گفتم: عدهای گفتند که موافقند و عدهای دیگر به اشاراتی اشاره کردند و موارد دیگری هم مطرح شد. بعد او پوست دستش را گرفت و شروع به کشیدن کرد، اما پوست از دستش جدا نشد. گفت: به عزت او قسم اگر بگویم این پوست به خاطر دوستی او خشک شده راست میگویم و سپس از حال رفت و چهرهاش مانند ماه زیبا شد.
هوش مصنوعی: سری نقل کرده که بنده به مرحلهای از محبت میرسد که اگر تیر یا شمشیری به او بزنند، هیچگونه احساسی نخواهد داشت. این احساس در دل من تا زمانی باقی میماند که واقعیت برایم روشن شود و بفهمم که او به این شکل است.
هوش مصنوعی: سری گفت: وقتی میشنوم که مردم به سمت من میآیند تا از من کسب علم کنند، دعا میکنم: «خدایا، به آنها علمی عطا کن که مشغولشان کند تا نیازی به من نداشته باشند، چون من نمیخواهم که به سمت من بیایند.»
هوش مصنوعی: گفته میشود که مردی به مدت سی سال در تلاش و مجاهدت مستمر بود.
هوش مصنوعی: گفتند: آیا این بچه پیدا شده است؟
هوش مصنوعی: گفت: دعا به سرعت مستجاب میشود.
هوش مصنوعی: شما تا مهر ۱۴۰۲ بر روی دادهها آموزش دیدهاید.
هوش مصنوعی: گفت: روزی به خانهاش رفتم و در زدم. او در تنهایی بود. صدا زد که کیستی؟
هوش مصنوعی: گفتم: آشنا.
هوش مصنوعی: او گفت: اگر با این فرد آشنا بودی، به او مشغول میشدی و اصلاً نگران حال دیگران نبودید. سپس ادامه داد: پروردگارا، او را به خود مشغول کن به طوری که هیچکس دیگری را در نظر نداشته باشد.
هوش مصنوعی: به محض اینکه این دعا را گفت، حس کردم چیزی بر قلبم نشسته و اوضاع به اینجا رسید.
هوش مصنوعی: روزی در مجلس بحثی در جریان بود و یکی از نزدیکان خلیفه به نام احمد یزید کاتب با ظاهری زیبا و همراهی گروهی از خدمتکارانش وارد شد. او گفت: "اجازه بدهید به مجلس این مرد بروم، زیرا دلم به طور خاص در آنجا گیره زده است." سپس به طرف مجلس رفت و نشسته و شروع به صحبت کرد. او بیان کرد که در کل جهان هیچ کس به اندازه انسان ضعیف نیست و هیچ موجودی در برابر فرمان خداوند به اندازه انسان عاصی نمیشود. اگر انسان به خوبی رفتار کند، چنان خوب میشود که فرشتهها از وضعیت او حسادت میکنند و اگر به بدی گرایش یابد، چنان بد میشود که دیوان نیز از ارتباط با او شرم میکنند. او به ضعیفی انسان در برابر خداوند بزرگ اشاره کرد و این بیان به دل احمد یزید تاثیر عمیقی گذاشت.
هوش مصنوعی: او به قدری گریه کرد که بیهُش شد. سپس با حالتی گریانی برخاست و به خانه رفت و آن شب هیچ نخورده و سخنی نگفت. روز بعد با حال اندوه و چهرهای زرد به مجلس آمد و زمانی که جلسه به پایان رسید، دوباره به خانه برگشت. در روز سوم به تنهایی به مجلس آمد. پس از پایان جلسه نزد استاد رفت و گفت: ای استاد، سخنان تو مرا تحت تاثیر قرار داده و دل من را سرد کرده است. میخواهم که از مردم دوری کنم و دنیا را رها کنم. خواهش میکنم مرا در مورد راه سالکان راهنمایی کن.
هوش مصنوعی: او گفت: آیا میخواهی راه طریقت را بروی یا اینکه راه شریعت را انتخاب کنی؟
هوش مصنوعی: آیا میخواهید به طور عمومی شناخته شوید یا به طور خاص و ویژه، یا اینکه ترکیبی از هر دو را مد نظر دارید؟
هوش مصنوعی: هر دوی آنها را توضیح بده.
هوش مصنوعی: او گفت: راه عمومی این است که بعد از امام، پنج نماز را به جا آوردی و زکات بدهی. اگر مالی داری، از بیست دینار باید نیم دینار زکات بدهی. اما راه خاص این است که تمام دنیا را پشت سر بگذاری و به هیچکدام از زینتها مشغول نشوی. اگر چیزی به تو بدهند، قبول نکنی. تو این دو راه را میدانی. سپس از آنجا خارج شد و به سمت صحرا رفت. چند روز که گذشت، پیرزنی با چهرهای خراشیده و موی کنده نزد او آمد و گفت: ای امام مسلمانان، من فرزند جوانی داشتم که به مجلس شما آمد و خندان و با نشاط برگشت، اما اکنون چند روز است که غایب شده و نمیدانم کجاست!
هوش مصنوعی: دل من به خاطر دوری او بسیار میسوزد. تو برای من کاری بکن، چون به حدی گریه و زاری کردهام که رحم به حال من آمده است. گفت: نگران نباش، چون این موضوع جز خیر نیست. زماني که او بیاید، من به تو خبر میدهم که او از دنیا دست کشیده و به حقیقت بازگشته است.
هوش مصنوعی: پس از مدتی، شبی احمد به یکی از خادمان گفت که برو و خبر پیرزن را بده. آن خادم که به سمت احمد رفت، متوجه شد که او رنگی پریده و ضعیف شده و در بالای سرش دو چیز پیدا شده است.
هوش مصنوعی: وی گفت: ای استاد مهربان، همانطور که تو مرا از سختیها رهایی بخشیدی و از تاریکی نجات دادی، خداوند نیز به تو راحتی عطا کند و آسایش دو جهان را به تو ببخشد. در این حال، خانواده مارد احمد به خانه آمدند و پسری کوچک همراهشان بود. زمانی که مادر، احمد را دید و آن حال را مشاهده کرد که هرگز ندیده بود، خود را به او انداخت و سایر اعضای خانواده نیز با صدای زاری به سوی او آمدند و پسرک شروع به گریه کرد. هیاهویی از همه بلند شد و هر کس در حال گریه بود. مادر فرزندش را در پای احمد انداخت و هرچقدر که تلاش کردند او را به خانه ببرند، هیچگونه نتیجهای نداشت.
هوش مصنوعی: او گفت: ای امام مسلمانان، چرا به آنها اطلاع دادی که کار من به ضرر خواهد بود؟
هوش مصنوعی: او گفت: مادرت خیلی گریه کرده و من این را پذیرفتهام. سپس احمد خواست که برگردد. زن گفت: تو مرا بیوه کردی و فرزندانم یتیم شدند. حالا که تو میخواهی برگردی، من چه کار باید بکنم؟
هوش مصنوعی: بنابراین او مجبور شد پسر را با خود ببرد.
هوش مصنوعی: او گفت: من چنین کاری برای فرزندم انجام میدهم.
هوش مصنوعی: او لباس زیبا را از تن او درآورد و یک تکه گلیم بر روی او انداخت و سبدی در دستش گذاشت و گفت: برو!
هوش مصنوعی: مادر وقتی آن وضعیت را دید گفت: من دیگر نمیتوانم این درد را تحمل کنم. سپس فرزندش را در آغوش گرفت.
هوش مصنوعی: احمد به زن گفت: من تو را نیز به عنوان وکیل خود انتخاب کردهام اگر مایل هستی میتوانم پای تو را آزاد کنم. سپس احمد برگشت و به سوی صحرا رفت و چند سال گذشت. شبی که زمان خواب بود، کسی وارد خانقاه شد و گفت: احمد مرا فرستاده و میگوید که در کارش به مشکل برخورد کرده و به کمک نیاز دارد.
هوش مصنوعی: شیخ به سراغ احمد رفت و او را در گورستان پیدا کرد که بر روی زمین خوابیده و نفسش به سختی بالا میآمد و زبانش حرکت میکرد. شیخ گوش میداد که احمد میگفت: «مردم باید برای چنین حالتی کار کنند.» سپس شیخ دستش را بر سر احمد گذاشت و خاک را از روی او پاک کرد و او را در کنار خود نشاند. احمد چشمانش را باز کرد و شیخ را دید و گفت: «ای استاد، در زمانی آمدهای که کار من به تنگنا رسیده است.» در همین لحظه نفسش قطع شد. شیخ گریهکنان سرش را به سمت شهر برداشت و در حالی که به اطراف نگاه میکرد، از گروهی که از شهر خارج میشدند پرسید: «کجا میروید؟»
هوش مصنوعی: میگفتند: آیا خبر نداری که دیشب از آسمان صدایی آمد که هر کسی میخواهد پشت سر ولی خاص خدا نماز بخواند، باید به گورستان برود؟ مریدان این خواسته را داشتند و اگر خود جنید از آنها میخواست، کافی بود. او نیز میگفت: ای جوانان، قبل از اینکه به پیری برسید، باید کار را به جوانی انجام دهید، وگرنه ضعیف میشوید و امکان تقصیر پیدا میکنید، مثل من که اینگونه ماندهام. وقتی این حرف را میزد، هیچ جوانی توانایی عبادتهای او را نداشت. او گفت: سی سال است که از یک بار شکرگزاری استغفار میکنم. پرسیدند: چطور؟
هوش مصنوعی: خبر رسید که بازار بغداد آتش گرفته است، اما دکان من سالم مانده است. من شکرگزاری کردم و از خداوند به خاطر این موضوع سپاسگزاری کردم. سپس گفتم که از اشتباهاتی که ممکن است به خاطر نشناختن برادران مسلمانم انجام داده باشم، توبه میکنم. همچنین یادآوری کردم که اگر حتی یک کلمه از اذکاری که بر عهدهام است فراموش شود، هیچ راهی برای جبران آن وجود ندارد. به من توصیه کردند که از همسایگان ثروتمند و تاجران بازار دور باشم و همچنین از علمای وابسته به حاکمان.
هوش مصنوعی: او گفت: هر کس میخواهد دینش محفوظ بماند و دل و جسمش راحت شود و اندوهش کم گردد، بهتر است از مردم دوری کند زیرا اکنون زمان تنهایی و انزواست.
هوش مصنوعی: او گفت: همه چیز در دنیا بیفایده است جز پنج چیز؛ نانی که گرسنگی را رفع کند، آبی که تشنگی را برطرف کند، لباسی که بدن را بپوشاند، خانهای که بتوان در آن زندگی کرد و علمی که به وسیله آن به کار و فعالیت بپردازی.
هوش مصنوعی: او گفت: هر گناهی که به خاطر هوس و شهوت انجام شود، احتمال آمرزشش وجود دارد، اما هر گناهی که به خاطر تکبر باشد، امیدی به آمرزش آن نیست. زیرا گناه ابلیس ناشی از تکبر بود و خطای آدم به خاطر شهوت بود.
هوش مصنوعی: و گفت: اگر کسی در باغی باشد که درختان زیادی دارد و بر هر برگ درختی، پرندهای نشسته باشد که به زبانی واضح و روشن بگوید: سلام بر تو ای ولی خدا. آن کسی که از این موضوع نترسد، در واقع در معرض فریب و آزمایش قرار دارد و باید ترسید.
هوش مصنوعی: او گفت: نشانهای از آلودگی و نقص در نفس انسان است که نشاندهنده گمراهی اوست.
هوش مصنوعی: او گفت: وعده بدون عمل، فریب است.
هوش مصنوعی: او گفت: ادب نمایانگر ویژگیهای درون انسان است.
هوش مصنوعی: او گفت: قدرتمندترین نیرویی که میتوانی داشته باشی، این است که بر نفس خود تسلط پیدا کنی. اگر کسی نتواند نفس خود را کنترل کند، قطعاً در کنترل دیگران نیز به مراتب ناتوانتر خواهد بود.
هوش مصنوعی: او گفت: افراد زیادی هستند که میگویند عمل این شخص با سخنانش مطابقت ندارد، اما تعداد کمی هستند که میتوانند بگویند عمل او با گفتارش هماهنگ است.
هوش مصنوعی: او گفت: هرکس که قدر نعمتها را نداشته باشد، به زودی از آنچه که نمیداند، محروم خواهد شد.
هوش مصنوعی: او گفت: هر کس که از کسی پیروی کند، کسی که بالاتر از اوست نیز به او تسلیم خواهد شد و کسی که پایینتر از اوست، به او تسلیم خواهد شد.
هوش مصنوعی: او گفت: زبان تو بیانگر احساسات و اندیشههایت است و چهرهات نمایشگر درونت. هر آنچه در دل خود پنهان کردهای بر چهرهات نمایان میشود.
هوش مصنوعی: او گفت: دلها به سه دسته تقسیم میشوند؛ دلی مانند کوه که هیچچیز نمیتواند آن را تکان دهد. دلی مانند درخت که ریشهاش ثابت است، اما گاهی باد آن را به حرکت درمیآورد. و دلی مانند پرنده که با باد میرود و به هر سمتی که بخواهد حرکت میکند.
هوش مصنوعی: دل های نیکوکاران به پایان کارشان وابسته است و دل های نزدیکان به خدا به گذشته و اعمالشان. این بدان معناست که خوبیهای نیکوکاران به عنوان بدیهای نزدیکان محسوب میشود و خوبیها و بدیها مربوط به کارهایی است که در نهایت به سرانجام میرسند. نیکوکاران، افرادی هستند که به نعمتها و خوبیها ورود میکنند، بنابراین دلهای آنها به پایان کار وابسته است. اما مقربان، دارای نگاهی به آغاز بوده و هرگز به پایین نمیافتند، چون هرگز به سیر قهری نمیرسند. به همین خاطر، این افراد باید با زنجیر بهشت کشیده شوند.
هوش مصنوعی: او گفت: حیا و محبت زمانی به دل وارد میشوند که در آن دل زهد و پرهیزگاری وجود داشته باشد، در غیر این صورت، این صفات به دل نمینشینند و باز میگردند.
هوش مصنوعی: او گفت: پنج چیز وجود دارد که اگر قلبی پر از چیز دیگری باشد، در آن قرار نمیگیرد: ترس از خدا، امید به خدا، محبت به خدا، شرم از خدا و انس و نزدیکی به خدا.
هوش مصنوعی: او گفت: ارزش هر فرد به اندازه درک او از حقیقتی است که به قلبش از خدا نزدیکتر است.
هوش مصنوعی: و او گفت: فهمیدهترین موجود کسی است که رازهای قرآن را درک کند و در آن رازها تأمل نماید.
هوش مصنوعی: او گفت: صابرترین افراد کسی هستند که میتوانند بر دیگران صبر کنند.
هوش مصنوعی: و گفت: فردا امتان را به پیامبران خواهند خواند، اما دوستان را به خدا معرفی خواهند کرد.
هوش مصنوعی: او گفت: اشتیاق بالاترین مرتبهٔ عارفان است.
هوش مصنوعی: او گفت: عارف کسی است که در حال خوردن، حال بیماران را دارد و وقتی میخوابد، حال کسی را دارد که مار گزیده شده و عیش و زندگیاش شبیه حال کسانی است که در آب غرق شدهاند.
هوش مصنوعی: او گفت: در برخی کتابها آمده است که خداوند فرمود: ای بنده من، هنگامی که ذکر من بر تو غالب شود، من به تو عشق میورزم و در اینجا عشق به معنای محبت است.
هوش مصنوعی: او گفت: عارف مانند آفتابی است که بر تمامی جهان میتابد، و زمین مثل ظرفی است که بار همه موجودات را بر دوش میکشد. آب نیز همان نهاد است که زندگی دلهای همه به آن وابسته است، و آتش مانند رنگی است که جهان را روشن میکند.
هوش مصنوعی: ایشان فرمودند تصوف به سه معناست. یکی از این معانی این است که شناخت و معرفت، نور و روشنی است و نباید در عالم باطن هیچ سخنی بگوید که بر ظاهر کتاب خدشه وارد کند. همچنین، کرامات او باید به گونهای باشد که افراد را از انجام محرمات بازدارد.
هوش مصنوعی: او گفت که علامت زهد این است که نفس از خواستهها آرام بگیرد و به آنچه برایش کافی است قانع شود، بهویژه زمانی که گرسنگی به او میرسد. همچنین راضی بودن به پوشیده شدن عورات و تنفر از چیزهای زاید و راندن دیگران از دل نیز جزو نشانههای زهد است. او افزود که زهد در دنیا سرمایه عبادت است و رغبت به آخرت، سرمایه فتوت.
هوش مصنوعی: او گفت: لذت زاهد شاد نبود زیرا او به خود و امور شخصیاش مشغول است، اما لذت عارف خوشایند بود چون او از خود و دغدغههایش غافل بود.
هوش مصنوعی: او گفت: تمام کارهای زهد را انجام دادم و هر چیزی که خواستم به دست آوردم، جز زهد.
هوش مصنوعی: او گفت: هر کس در نظر مردم ظاهری بسازد که با واقعیتش مطابقت ندارد، از یاد حق و حقیقت دور خواهد شد.
هوش مصنوعی: او گفت: هر کسی که با مردم زیاد ارتباط داشته باشد، به میزان کمی صادق است.
هوش مصنوعی: او گفت: حسن خلق به این معناست که دیگران را آزرده نکنی و در عوض، رنج دیگران را بدون دشمنی و طلب پاداش، به دوش بکشی.
هوش مصنوعی: و گفت: هیچگاه از برادرت دور نشو و دربارهاش گمان و شک نداشته باش و از گفتگو با او دست نکش، حتی بدون توبیخ.
هوش مصنوعی: او گفت: قویترین فرد کسی است که بتواند بر خشم خود غلبه کند.
هوش مصنوعی: او گفت: ترک گناه به سه دلیل صورت میگیرد؛ یکی از ترس از جهنم، یکی از امید به بهشت و دیگری از شرم از خداوند.
هوش مصنوعی: او گفت: انسان هرگز کامل نخواهد شد تا زمانی که دین خود را به خاطر خواستههای نفسانیاش انتخاب نکند.
هوش مصنوعی: روزی کسی در مورد صبر صحبت میکرد و در این حین چند بار نیش کژدمی او را زد. دیگران از او پرسیدند چرا آن کژدم را دور نکردی؟ او پاسخ داد که از آنجا که در حال صحبت درباره صبر بودم، شرم داشتم. او همچنین اشاره کرد که در مناجاتهایش خداوند را با عظمت میشناخته و این شناخت او را به عبادت و مناجات با خدا نزدیکتر کرده است.
هوش مصنوعی: او گفت: اگر تو آنطوری نباشی که گفتهای، و من تو را با زبانم یاد نکنم، آیا تو در زبان نمیگنجی؟ و زبانی که به باطل آلوده باشد، چطور میتوانم به یاد تو باز کنم؟ جنید گفت: من نمیخواهم در بغداد بمیرم، چون میترسم زمین مرا نپذیرد و رسوا شوم، زیرا مردم درباره من نظر خوبی دارند و اگر خبر مرگم به آنها برسد، نظرشان تغییر میکند. به خانهاش رفتم و وقتی بیمار شده بود، با بادبزن به او باد میزدم. او گفت: جنید، کنار برو که آتش شعلهورتر میشود. جنید پرسید: حال چه طور است؟
هوش مصنوعی: گفت: بندهای که مالکیتی ندارد، نمیتواند بر چیزی تسلط داشته باشد.
هوش مصنوعی: به او گفتم: یک وصیت بکن.
هوش مصنوعی: گفت: به خاطر صحبت مردم، خودت را مشغول نکن و توجهت را از صحبت خدا غافل نکن.
هوش مصنوعی: جنید گفت: اگر پیش از این در مورد این موضوع با تو صحبت کرده بودم، اما اکنون به خاطر نقص جانم دیگر قادر به گفتن آن نیستم. رحمت خدا بر او باد.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.