گنجور

 
عطار

شد دو خصلت مرد ابله را نشان

صحبت صبیان و رغبت با زنان

ناخوشی در زندگانی ای ولید

مرد را از خوی بد گردد پدید

آنکه نبود مرد را خوی نکو

مرده می‌دانش که زنده نبود او

هر که گوید عیب تو اندر حضور

می‌نماید راهت از ظلمت به نور

مر تو را هر کس که باشد رهنمای

شکر او می‌باید آوردن بجای

مر خردمندان عالم را لباس

خلق نیکو شرم نیکوتر شناس

حال خود را از دو کس پنهان مدار

از طبیب حاذق و از یار غار

تا توانی با زنان صحبت مجوی

راز خود را نیز با ایشان مگوی

آنچه اندر شرع باشد ناپسند

گرد او هرگز مگرد ای هوشمند

هر چه را کرده‌ست بر تو حق حرام

دور باش از وی که باشی نیک‌نام

چونکه بگشاید در روزی خدای

دل گشاده دار تنگی گم (؟کم) نمای

تازه روی و خوب سخن باش ای اخی

تا بود نام تو در عالم سخی

پر مخور اندوه مرگ ای بوالهوس

چونکه وقت آید نگردد پیش و پس

دل ز غل و غش همیشه پاک دار

تا توانی در درون، کینه مدار

تکیه کم کن خواجه بر کردار خویش

دل بنه بر رحمت جبار خویش

بهترین چیزها خلق نکوست

خَلق خُلق نیک را دارند دوست

رو فروتن شو همیشه ای خلف

کاین بود آرایش اهل شرف

آنکه باشد در کف شهوت اسیر

گرچه آزاد است او را بنده گیر

گر تو بینی ناکسی را بارگاه

حاجت خود را ازو هرگز مخواه

بر در ناکس قدم هرگز مبر

ور ببینی هم مپرس از وی خبر

تا توانی کار ابله را مساز

کار فرمایش ولی کمتر نواز

 
 
 
sunny dark_mode