میرزادی بود بس خورشید چهر
از قدم تا فرق چون خورشید مهر
مشک موئی تنگ چشمی دلبری
هر دو لعلش شیر و شهد و شکری
چون بترکی گفتنش رای آمدی
درد دندانش شکر خای آمدی
هر زمان عمدا ز پس کردی نگاه
و او فکندی پیش دو زلف سیاه
هرکه زلف او به پیش افکنده دید
خویش را در پیش زلفش بنده دید
بامدادان کو برون میآمدی
از لب او بوی خون میآمدی
با کمان و تیر آن عالم فروز
برگرفتی راه صحرا روز روز
چون کژ استادی و تیر انداختی
عالمی را در نفیر انداختی
چون نهادی تیر سرکش در کمان
خلق سرگردان شدندی هر زمان
هرکژی کز ناوک مژگانش خاست
ابروی همچون کمانش کرد راست
جمله میمردند چون راهی نبود
هیچکس را زهرهٔ آهی نبود
عاشقیش افتاد آتش پارهٔ
بی قراری بی دلی خون خوارهٔ
جان او میسوخت دل خود رفته بود
زانکه بیش از جان دلش آشفته بود
گفت تا جانست با دمساز خویش
کی توانم گفت هرگز راز خویش
چون بیک جو مینسنجد عالمش
کی بود از عالمی یک جو غمش
می نبودش صبر بی آن در پاک
کرد از شوق رخش عزم هلاک
موضعی کان میرزاد آنجایگاه
تیر میانداخت هر روزی پگاه
بود از بهر هدف یک کوره خاک
شد نهان در خاک عاشق دردناک
خویش رادر خاک پنهان کرد چست
مرگ را بنشست ودست از جان بشست
چون دگر روز آمد آن مه پاره باز
خاک کرد از تیر آن خونخواره باز
آنچنان تیریش زد بر سینه سخت
کز شگرفی تیر او شد لخت لخت
عاشقش از خاک بیرون کرد سر
جملهٔ آن خاک در خون کرد تر
میرزاده کان بدید او دور جای
باز مینشناخت زان غم سر ز پای
سوی عاشق رفت و گفت ای شوخ مرد
این چرا کردی و هرگز این که کرد
مرد عاشق چون شنید آواز او
پس بدید آن نیکوی و ناز او
همچو باران گریهٔ بر وی فتاد
راست گفتی آتش اندر نی فتاد
گفت ازاین این کار کردم بر یقین
تا توم گوئی چرا کردی چنین
تیر چون از دست تو آمد برون
گو بریز از سینهٔ من جوی خون
هرچه ازدست تو آید خوش بود
گر همه دریای پر آتش بود
بود با زلف توم رازی نهان
هیچ محرم می ندیدم در جهان
دور دیدم زلف چون زنجیر تو
بازگفتم راز دل با تیر تو
من چه سگ باشم ترا ناسازگار
تا مرا تیر تو باشد راز دار
کاشکی من صاحب صد جانمی
تا همه بر تیر تو افشانمی
نیم جانی بود از عالم مرا
از هزاران جان به است این دم مرا
کی کنم از نیم جانی یاد من
کز هزاران جان شدم آزاد من
گر بجان آمد مرا درعشق کار
پیش جانان خوش توانم مرد زار
چون بگفت این راز خود خوش جان بداد
جان گران نخریده بود ارزان بداد
ای که برجان لرزی و بر تن مدام
خود بیک ارزن نمیارزی تمام
گه تو بر جان لرزی و گه بر تنی
چند لرزی چون نیرزی ارزنی
تا بکی همچون زنان پردگی
مرد عاشق باش بی افسردگی
زندگانی این چنین کن گر کنی
جانفشانی این چنین کن گر کنی
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: این متن شعری درباره عشق و دلدادگی است. شاعر با توصیف ویژگیهای معشوق، از زیبایی و دلربایی او میگوید و از آتش عشق و درد جدایی عاطفهای عمیق را ابراز میکند. در شعر، عاشق به تیر کماندار و چشمان معشوق تش比ح میشود و نشاندهنده تأثیر عمیق معشوق بر دل عاشق است. شاعر به جدایی و صحنههای دردناک عشق پرداخته و بیان میکند که حتی در سختیها و آلام عشق، عاشق حاضر است جان خود را فدای معشوق کند. در نهایت، از اهمیت عشق و فداکاری در زندگی سخن میگوید و تأکید میکند که باید با شهامت و شجاعت در محبت زندگی کرد.
هوش مصنوعی: مردی بود که چهرهاش مانند خورشید میدرخشید و از سر تا پا جاذبه و نور داشت، مانند تابش مهر به انسان.
هوش مصنوعی: بوی خوش مشک و زیبایی چشمهای تنگ او، همراه با لبهای قرمز و شیرینش، یادآور طعم شیر و شکر است.
هوش مصنوعی: زمانی که لب به سخن گشود، به یاد درد دندان افتاد و به یادش شیرینیای آمد.
هوش مصنوعی: هر بار که عمداً نگاهت را از او برگرداندی، او با دو زلف سیاهش تو را به خود جذب کرد.
هوش مصنوعی: هر کسی که موهای او را به جلو رفته ببیند، خود را در مقابل آن موها همچون بندهای حس میکند.
هوش مصنوعی: صبح که از خانه بیرون میرفتی، بوی خون از نزدیکی تو پراکنده میشد.
هوش مصنوعی: با کمان و تیر، روشنایی آن عالم را به دست گرفتی و راه بیابان را روز به روز دنبال میکنی.
هوش مصنوعی: وقتی اشتباه عمل کردی و تیراندازی کردی، باعث بیداری و توجه همه مردم شدی.
هوش مصنوعی: وقتی که تیر تند و سرکش را در کمان قرار میدهی، مردم هر لحظه گرفتار سردرگمی و بلاتکلیفی میشوند.
هوش مصنوعی: هرکس که به زیبایی و جذابیت چشمانش افتاده است، به مانند کمانی که راست و قوی است، در برابر ابروهایش احساس احترام و حیرت میکند.
هوش مصنوعی: همه در حال مرگ بودند زیرا راهی برای نجات نبود و هیچکس حتی قدرت یک آه کشیدن را نداشت.
هوش مصنوعی: عشق او مانند آتش است که بر دل بیقراری میسوزد و دلهای بیقرار را میخورد و میتراشد.
هوش مصنوعی: او به شدت در درونش در حال سوختن بود و دلش به خاطر غم و اندوهی که داشت، از او دور شده بود، زیرا دلش بیشتر از جانش نگران و مضطرب بود.
هوش مصنوعی: تا زمانی که زندهام و همراهی دارم، چگونه میتوانم هرگز رازم را بیان کنم؟
هوش مصنوعی: اگر کسی نتواند عمق و وسعت جهان را درک کند، چه تفاوتی دارد که او چه میزان از این جهان درد و رنج را احساس میکند.
هوش مصنوعی: عشق او آنقدر مرا ناتوان و بیقرار کرده است که نمیتوانم صبر کنم و همواره در فکر او هستم، گویی به سمت نابودی میروم.
هوش مصنوعی: مکانی که میرزاد هر روز صبح تیر اندازی میکرد، همان جا بود.
هوش مصنوعی: برای دستیابی به هدفی، انسانی همچون خاک در عذاب و رنج پنهان شده است.
هوش مصنوعی: انسان خود را در دل خاک مدفون کرد و مرگ را آرام گرفت و از زندگی جدا شد.
هوش مصنوعی: زمانی که روز جدیدی فرامیرسید، آن ماه تابان دوباره از تیرهای آن موجود خونآشام، غبار و خاک برمیافشاند.
هوش مصنوعی: او آنقدر محکم ضربهای به سینهاش زد که شدت آن ضربه باعث شد سینهاش به تکههای کوچک تبدیل شود.
هوش مصنوعی: عاشق از زمین بیرون آمد و سرش را در خون خاک نهاد.
هوش مصنوعی: میرزاده زمانی که او را دید، متوجه نشد که در کجا قرار دارد و به خاطر غمش، سرش به زمین افتاده بود.
هوش مصنوعی: عاشق به سوی معشوق رفت و گفت: ای بازیگوش، چرا این کار را کردی؟ این کار را هرگز نباید انجام میدادی.
هوش مصنوعی: مرد عاشق وقتی صدای او را شنید، زیبایی و ناز او را دید.
هوش مصنوعی: شکوه و اندوه من مانند باران بر او نازل شد، درست مانند این که آتش در نی افتاده باشد.
هوش مصنوعی: من کارهایی را انجام دادم که به این ایمان داشتم، تا اینکه تو از من بپرسی چرا این کار را کردهام.
هوش مصنوعی: وقتی تیر از دست تو بیرون میآید، بگو که از دل من جوی خون بریزد.
هوش مصنوعی: هر چیزی که از توان تو برآید و به دست آید، خوب است، حتی اگر آن چیز مثل دریایی پر از آتش باشد.
هوش مصنوعی: راز دلنشینی در زلفهای تو نهفته بود که هیچ کس در دنیا قادر به درک آن نبود.
هوش مصنوعی: موهایت را مثل زنجیر دور خود دیدم و راز دلم را با تیر عشق تو باز گفتم.
هوش مصنوعی: من چقدر بیاراده و حقیر هستم که تو با تیر خود میتوانی مرا تحت کنترل داشته باشی و هیچ چیزی از رازهایم برملا نشود.
هوش مصنوعی: ای کاش من صد جان داشتم تا همه آنها را فدای تیر محبت تو کنم.
هوش مصنوعی: نیم جانی که از جهان دارم، به اندازهای ارزشمند است که از هزاران جان دیگر بهتر و بالاتر است. این لحظهای که اکنون دارم، برایم بسیار بااهمیت و خاص است.
هوش مصنوعی: من چطور میتوانم از یاد تو بگذرم در حالی که به خاطر تو از هزاران جان خود آزاد شدم؟
هوش مصنوعی: اگر عشق به من آسیب بزند، در برابر محبوب به خوبی میتوانم تحمل کنم و با این حال، به خاطر عشق، جانم را هم میدهم.
هوش مصنوعی: زمانی که این راز را بیان کرد، جانش را به راحتی و با خوشحالی تقدیم کرد، چرا که جان ارزشمندی را که داشت، بیدردسر و بدون هزینه نثار کرد.
هوش مصنوعی: ای که بر جان من لرزشی و بر تن من مدام خود را به اندازه یک دانه ارزن نمیارزی، تمام وجودت برای من بیارزش است.
هوش مصنوعی: گاهی بر جان خود لرزشی احساس میکنی و گاهی به خاطر چند تن دیگر به لرزه میافتی، اما وقتی که ارزشی برای خودت قائل نیستی، این لرزشها چه فایدهای دارد؟
هوش مصنوعی: تا کی مانند زنان، به شوق و عشق، با حالتی افسرده زندگی کنی؟
هوش مصنوعی: زندگی را به این شیوه زیست کن و اگر میخواهی جانت را فدای چیزی کنی، آن را نیز به همین شیوه انجام بده.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.