گنجور

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
عنصرالمعالی

بگسستی ایا بسر طمع آسان شد

منزلگهت از قناعت آبادان شد

عین‌القضات همدانی

از دست بت شاهد، جان بیجان شد

دل در طلب وصلش بی درمان شد

او خود بخودی ز ما همی پنهان شد

کفر و اسلام نزد ما یکسان شد

عطار

گر جان گویم برآمد و حیران شد

ور دل گویم واله و سرگردان شد

گفتی که به عجز معترف باید گشت

عاجزتر ازین که من شدم نتوان شد

باباافضل کاشانی

تا داروی او درد مرا درمان شد

پستیم بلندی شد و کفر ایمان شد

جان و دل و تن، هر سه حجاب ره بود

تن دل شد و دل جان شد و جان جانان شد

کمال‌الدین اسماعیل

زلف تو دلم برد و بقصد جان شد

گفتم که بگیرمش زمن ترسان شد

در تاب شد از نخست و بر خود پیچید

پس خم زد و در زیر کله پنهان شد

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه