گنجور

برای پیشنهاد تصاویر مرتبط با اشعار لازم است ابتدا با نام کاربری خود وارد گنجور شوید.

ورود به گنجور

 
عطار

بپرسید از اویس آن پاک جانی

که می‌گویند سی سال آن فلانی

فرو بُرده‌ست گوری خویشتن را

فرو آویخته آنجا کفن را

نشسته بر سر آن گور پیوست

ز گریه می‌ندارد یک زمان دست

به روز آرام و شب خوابش نمانده‌ست

به چشمِ اشک ریز آبش نمانده‌ست

به خوف و ترس او در روزگاری

نیفتاده‌ست هرگز ترسگاری

تو او را دیده‌ای ای پاک گوهر؟

ورا گفتا مرا آن جایگه بَر

چو رفت آن جایگه او را چنان دید

ز بیم تیغِ مرگش بیم جان دید

به زاری و نزاری چون خیالی

تنی لاغر به مانند هلالی

ز هر چشمش چو سیلی خون روانه

دلی پر تف زبانی چون زبانه

کفن در پیش و گوری کنده در بر

به شکل مرده‌ای بنشسته بر سر

اُوَیسش گفت ای نامحرم راز

بدین گور و کفن ماندی ز حق باز

خیال خویشتن را می‌پرستی

همه گور و کفن را می‌پرستی

ترا گور و کفن مشغول کرده

بسی سالت ز حق معزول کرده

ترا سی سال بُت گور و کفن بود

که در راه خدایت راه زن بود

چو آن آفت بدید آن مرد در خویش

برآمد جان از آن دل داده درویش

چو از سرّ حقیقت کور افتاد

بزد یک نعره و در گور افتاد

چو مرغی بر پرید از دامِ هستی

بمُرد و باز رست از بت پرستی

چنین کس را که زهدی بی‌حسابست

چو از گور و کفن چندین حجابست

حجاب تو ز شعر افتاد آغاز

که مانی تو بدین بت از خدا باز

بسی بت بود گوناگون شکستم

کنون در پیش شعرم بت پرستم

هزاران بندِ چوبین برفکندم

کنون از بندِ زرّینست بندم

بپرّم گر به تَرک بند گیرم

وگرنه سرنگون در بند میرم

به بُت چون از خدا می باز گردم

چگونه با خدا همراز گردم

بلائی که‌آن مرا در گردن آمد

یقین دانم که آن هم از من آمد

سخن چندین که بر تو خواند عطّار

اگر بر خویش خواندی هیچ یک بار

به قدر از چرخِ هفتم درگذشتی

ز خیل قدسیان برتر گذشتی

زهی قصّه که از شومیِ گفتار

سگی برهد، شود مردم گرفتار

دلا چون نیست منزلگاهت اینجا

نگونساریست آب و جاهت اینجا

سر از آبی و جاهی برمیاور

فرو بر خون و آهی برمیاور

زبان بودی بسی اکنون چو مردان

ز سر تا پای خود را گوش گردان

بسا آفت که گویا از زبان یافت

چو صامت بود زر عزّت از آن یافت

قلم را سر زدن دایم از آنست

که او را در دهانی دو زبانست

ترازو چون زبان بیرون زد از کام

به یک یک جَو حسابش کرد ایّام

ز هر عضو تو فردا روزِ محشر

زبانت بند خواهد کرد داور

از آن سوسن به آزادی رسیده‌ست

که او با ده زبان گنگی گزیده‌ست

چو خواهی گشت همچون کوه خاموش

کفی بر لب چو دریائی مزن جوش