گنجور

غزل شمارهٔ ۴۲۰

 
عطار
عطار » دیوان اشعار » غزلیات
 

گر مرد رهی ز رهروان باش

در پردهٔ سر خون نهان باش

بنگر که چگونه ره سپردند

گر مرد رهی تو آن چنان باش

خواهی که وصال دوست یابی

با دیده درآی و بی زبان باش

از بند نصیب خویش برخیز

دربند نصیب دیگران باش

در کوی قلندری چو سیمرغ

می‌باش به نام و بی نشان باش

بگذر تو ازین جهان فانی

زنده به حیات جاودان باش

در یک قدم این جهان و آن نیز

بگذار جهان و در جهان باش

منگر تو به دیدهٔ تصرف

بیرون ز دو کون این و آن باش

عطار ز مدعی بپرهیز

رو گوشه‌نشین و در میان باش

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال ۴ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

حمید نوشته:

گر مرد رهی “چو” رهروان باش…

👆☹

تبسم نوشته:

با سلام و احترام
از بند نصیب خود بگذر در بند نصیب دیگران باش یعنی چه؟ تشکر

👆☹

سهراب نوشته:

فکر میکنم یعنی به نچیزی که صیب خودت میشود فکر نکن و فکر عایدی طرف مقابل باش.
اون بیت که میگه پرده سر نهان باش. منظور سر آدمه یا سر و اسراره؟

👆☹

محسن نوشته:

سلام
تبسم عزیز
به تعبیر بنده این بیت میخواد بگه به پیروی از هوای نفس و خواسته‌هاش بیشتر به فکر خدمت و نیکی به خلق باش

👆☹

کانال رسمی گنجور در تلگرام