گنجور

 
عطار

سیاهی کرد در آبی نگاهی

بدید از آب رویی پُرسیاهی

چو رویی دید نامعلوم و ناخوش

از آن زشتی دویدش بر سرْ آتش

چنان اندیشه کرد آن مردِ دل‌تنگ

که هست آن مردم آبِ سیه‌رنگ

زفان بگشاد گفت ای صورت زشت

کدامین دیو در عالم ترا کِشت

برآی از آب ای زشت سیه‌تاب

که در آتش همی پایی نه در آب

چو بر بیهوده بسیاری سخن گفت

ندانست و همه با خویشتن گفت

تو هم در آبِ رویت کن نگاهی

ببین تا خود سپیدی یا سیاهی

چو مرغ جان فروریزد پر و بال

ببینی روی خود در آبِ اعمال

سیه‌رویی سیاهی پیشت آرد

سپیدی در فروغ خویشت آرد

چو جان پاک در یک دم بدادی

قدم حالی در آن عالم نهادی

ز دنیا تا به عقبی نیست بسیار

ولی در ره، وجودِ توست دیوار

ترا بانگ و خروش و گریه چندانْست

که این نفس دنی هم‌صحبت جانست

اگر با نفس میری وای بر تو

بسی گرید ز سر تا پای بر تو

وگر بی نفس میری پاک باشی

چه اندر آتش و در خاک باشی

ترا چو جان پاکت رفت و تن مُرد

نباید خویش را با خویشتن برد

که هر گاهی که تو از پیش مردی

بسا کس را که گوی از پیش بردی

زبانت هرچ بر خود می‌شمرد آن

چو زیر خاک رفتی باد بُرد آن

از آن پس عالم خاموشی آید

مقامات ره مدهوشی آید

برون پرده آید شور ایام

درون پرده خاموشی‌ست و آرام

تو اینجایی ز خود آگاه از خویش

که آنجا آگهی برخیزد از پیش

چنان مستغرق آن نور گردی

که زآن لذت ز هستی دور گردی

و گر داری ازین برتر مقامی

تو داری اندرین قربت نظامی

مقرب آن بود کامروز بی خویش

بود آن حضرتش در پیش بی پیش

همه حق بیند و بی خویش گردد

به جوهر از دو گیتی بیش گردد

درین معنی که من گفتم شکی نیست

تو بی‌چشمی و عالم جز یکی نیست

مثالی باز گویم با تو از راه

مگر جانت شود زین راز آگاه

چه گر عمری بخون گردیده‌ای تو

مثالی مثل این نشنیده‌ای تو

به چشمت کی درآید چرخ گردون

که قدر او ز چشم توست افزون

همی هر ذره‌ای کان دیده‌ای تو

نیاید عین آن در دیدهٔ تو

که می‌گوید که گردون آن چنانست

که چشمت دید یا عقل تو دانست

پس آن چیزی که شد در چشم حاصل

مثالی بیش نیست ای مرد غافل

گرفتار آمدی در بند تمییز

مثال‌ست این چه می‌بینی نه آن چیز

به صنع حق نگر تا راز بینی

حقیقت‌های اشیا باز بینی

اگر اشیا چنین بودی که پیداست

سوال مصطفی کی آمدی راست

که با حق مهترِ دین گفت الهی

بمن بنمای اشیا را کماهی

اگر پاره کنی دل را به صد بار

نیاید آنچ دل باشد پدیدار

همین چشم و همین دست و همین گوش

همین جان و همین عقل و همین هوش

اگر زین می‌نیاری گشت آگاه

مبر زینجا سوی فسطانیان راه

خدا داند که خود اشیا چگونست

که در چشم تو باری باشکونست

بماند از مغز معنی پوست با تو

مثالی بیش نیست ای دوست با تو

تو پنداری که چیزی دیده‌ای تو

ندیدستی تو و نشنیده‌ای تو

مثال آن همی بینی وگرنه

یکی‌ست این جمله در اصل و دگر نه

یکی کان یک برون باشد ز آحاد

نه آن یک را نشان باشد نه اعداد

همه باقی به یک چیزند جاوید

ز یک‌یک ذره می‌شو تا به خورشید

دو عالم غرق این دریای نور است

ولیکن نقش عالم‌ها غرورست

هر آن نقشی که در عالم پدیدست

دری بسته‌ست و حس آن را کلیدست

کلید و در از آن پیدا نماند

که هرگز نقش بر دریا نماند

کسی کو نقش بی‌نقشی پذیرفت

چو مردان ترک این صورتگری گفت

اگر بی‌ صورتی و بی‌ نشانی

پذیرفتی تو داری زندگانی

وگرنه مرده‌ای مغرور می‌باش

نداری زندگی از دور می‌باش

اگر گویی که چیست این هرچ پیداست

بگویم راست گر تو بشنوی راست

همه ناچیز و فانی و همه هیچ

همه همچون طلسمی پیچ بر پیچ

خیالست آنچ دانستی و دیدی

صدایست آنچ در عالم شنیدی

خیال و وهم و عقل و حس مقامست

که هر یک در مقام خود تمامست

ولی چون زان مقام آیی برون تو

خیالی بینی آن را هم کنون تو

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه